داورا ايرانمدارا قبلهگاها صاحبا * اى غبار آستانت سرمهء چشم ترم
كار من از دست رفت و غافلى از كار من * از ضرورت چند حرفى بر زبان مىآورم
نخل طورم ليك خشك از قحط سال مردمى * طوبى باغ بهشتم ليك بىبار و برم
مكنتى مىخواستم در خورد همت اى دريغ * رستم بىگرز و تيغم جبرئيل بىپرم
نه فلك بر درگهت دارند هريك خدمتى * من كه اينجا هرزهگردم از كدامين كمترم
لطف كردى منصبى دادى و ممنونم ولى * دمبدم در كار بىپرگار خود حيرانترم
نفع نه مرسوم نه عزت نه استقلال نه * مجملا شرمندهء كلك و دوات و دفترم
از پريشانى غلام و نوكر از من شد نفور * نيست كس كز قطرهء آبى گلو سازد ترم
بس كه وجه جيره و مرسوم بر من جمع گشت * چون شتر در زير بار ساربان و مهترم
چون ندارم هيچ چيز از چاپلوسى چاره نيست * ساربانم را غلامم مهترم را كهترم
بيش ازين مپسند بىسامان و سرگردان مرا * رخصتى گر هرزهكارم شفقتى گر نوكرم
خط آزادى ، اگر لايق نيم در بندگى * سرخط مرسوم ، اگر بهر غلامى درخورم
قصه كوته طاقت محنت ندارم بيش ازين * رخصتم ده گر نخواهى داد چيز ديگرم
و قطعهء زيرين را نيز گويا به همين مناسبت بميرزا سعيد مستوفى الممالك خطاب نمود ، و چون بخيرش اميدى نداشت از آزارش زينهار خواست :
صبا به خدمت مستوفى الممالك دهر * اگر رسى ز منش هيچ دردسر مرسان
ور او كند گله از من به حق نكهت گل * كه هرچه بشنوى از وى مرا خبر مرسان
مگو چرا ز تو نفعى نمىرسد بضيا * كه من گذشتهام از نفع گو ضرر مرسان
همين بس است كه گويى ز خير و شر با او * مرا بخير تو اميد نيست شر مرسان
از مربع تركيب او كه موضوع آن دوبارهگويى و تقليدى از تركيببند هجرى است ، اين چند بند نقل مىشود . همهء آن را در آتشكده و در مجمع - الفصحا ببينيد :
اى بت هرزه گرد هر جايى * وى برآورده سر برسوايى
هرزهگردى و بادهپيمايى * عاقبت مىكشد برسوايى
بس كه گفتم زبان من فرسود * چه كنم پند من ندارد سود