به راه غمت پا ز سر ساختيم * ز هر موى صد بال و پر ساختيم
نداريم با آنكه پرواى سر * به راه تو با درد سر ساختيم
دل از آفت مرهم آسوده شد * كه زخم تو حرز جگر ساختيم
خوشت باداى تلخكامى خوشت * كه ما زهر خود را شكر ساختيم
به نقص آمديم از طريق كمال * همه عيبها را هنر ساختيم
نبوديم مرد اراجيف عقل * خبر را چو خود بىخبر ساختيم
بگو شوق يكچند آسوده شو * كه ما صبر را پردهدر ساختيم
غزالى ز صحراى جان مىگذشت * كمندش ز تار نظر ساختيم
چه خوش مىزند غوطه ايمان به خون * بلى زهد و تقوى سپر ساختيم
ظهورى ازين توبه درهم مباش * كه با ساقى عشوهگر ساختيم
*
هر حرف كه هست داستان من و اوست * نقد دو جهان جنس دكان من و اوست
در رشك ز عيش و عشرت يكدگريم * زين ناز و نيازى كه ميان من و اوست
*
از فتنهء چشم تو بلا مىترسد * وز چارهء درد تو دوا مىترسد
در وصل بمرگ رشك راضى گشتم * از هجر تو چشم صبر ما مىترسد
*
آن روز كه راه اين قفسها بستند * بر وصف مه و مهر نفسها بستند
گردون احرام كعبهء كوى تو بست * بر محملش اين طرفه جرسها بستند
*
يا فكر دل فگار مىبايد كرد * يا كشتنم اختيار مىبايد كرد
القصه ازين بيش ندارم طاقت * يك كار ازين دو كار مىبايد كرد
*
تا چند زيان كشيم ، سودى برساد * از مجمر بزم وصل دودى برساد