مى امن و امان ساخته خوف و خطرم را * مستى شده خوش محتسبى شور و شرم را
يك نخل خزان ديده بعريانى من نيست * طوفان غمت ريخت فرو برگ و برم را
پروانهء افسردهام ، اميد كه شمعى * با شعله كند دست و بغل بال و پرم را
نتوان بره سعى بپاى دگران رفت * دنبال خود انداختهام راهبرم را
خواهم كه گشايم بتماشاى تو چشمى * از عقدهء تنگى بدر آور نظرم را
*
آشكارا گشت رازم ، لطف پنهانى بس است * از گريبان شعله سرزد دامنافشانى بس است
هر نگاهى گشته زنجيرى و بر پاى دلست * چند ازين دزديده ديدنها ، نگهبانى بس است
عقل را شور جنون زير و زبر دارد اگر ، * زير لب ديگر چه ميگويى ؟ فسونخوانى بس است
طبع من گرم است و شيرينى زيان مىداردم * زهرچشمى از تبسم ، شكرافشانى بس است
در خمار زهد خشكم ساقى تردست كو * خرقهيى آلوده سازم پاكدامانى بس است
كعبه را در تيرگى دارد صفاى باطنم * راه ديرى پيش گيرم اين مسلمانى بس است
سالكان ، آخر ظهورى ره بجايى مىبرد * محمل و پوشش همين گرد بيابانى بس است
*
آنان كه جان فداى نگارى نكردهاند * همكارشان مباش كه كارى نكردهاند
در سايهء نهال غمى چون طرب كنند * پژمردگان كه فكر بهارى نكردهاند
ساحل براى كشتى اميد ديگران * گردابيان خيال كنارى نكردهاند
خونى ز نوك دشنهء مژگان نمىچكد * تركانِ چشم تازه شكارى نكردهاند
تا كى بعجز خويش ظهورى فغان كنى * خوبان بكوى رحم گذارى نكردهاند
*
دل را بيك كرشمهء پنهان فروختيم * پركار بود مشترى ارزان فروختيم
جنس ديار عشق ببازار ريختيم * آتش به پنبه شيشه بسندان فروختيم
سوداى كفر و عشق نمىشد بنقد دل * ناچار بود ، گوهر ايمان فروختيم
سودائيان كاكل و زلفيم ، دور نيست * گر طعنهيى بسنبل و ريحان فروختيم
در مخزن جگر گهرى چند جمع بود * دلال گشت ديده ، بدامان فروختيم
ديگر ز ما مجوى ظهورى سرود عيش * لب را ز غم بناله و افغان فروختيم
*