چو قيمتش ز بس افتاده هيكلش سنگين * جبال را فگند ثقل سايهاش ز كمر
شگفت دست تعجب گزيده در سيرش * كه ديد كوه بصحرانوردى صرصر
چنان بريده بهنگام جلد رفتن راه * كه تيغ بازوى قهر تو تارك بدخواه
*
وقت مى گل بگلستان آرم * آب و رنگى به روى جان آرم
بتماشاى شوخى ساقى * نگه پير را جوان آرم
پى گمكردهء حريفان را * بدر خانهء مغان آرم
رفته تا مغز جان شكستهدلى * موميايى در استخوان آرم
دل بكبريت احمر آب دهم * مس تن را طلاى جان آرم
غم كنارى گرفته نوروزست * بادهء كهنه در ميان آرم
بهر روشندلان صافعيار * كيمياى زلال از آن آرم
. . . سفر عشق كردهام ، غزلى * بهر عشاق ارمغان آرم
حرف رويت چو بر زبان آرم * يك جهان باغ و بوستان آرم
بحديث طراوت سمنت * آب در رنگ ارغوان آرم
بفروغ جمالت آينه را * نور در مغز استخوان آرم
گوشهء چشم خوابناك ترا * فتنههاى فسانهخوان آرم
مژه صد سينه تيردوز كند * چون خم ابرويت كمان آرم
راز درد تو فاش نتوان كرد * ناله را مهر بر دهان آرم
دل طلب كردم و ندادى پس * بفدا صدهزار جان آرم
بايد از نالهء جدايى كرد * چه نفسها بالامان آرم
دل به مهر تو مىكند پرواز * صد رهش گر بآستان آرم
سينه تنگم ولى بوسعت دل * مهربانى جهان جهان آرم
بخت آن كو كه فرق دعوى عشق * بدم تيغ امتحان آرم
تا كنى اعتمادِ من بر من * هم ز خود بهر تو ضمان آرم . . .
*