« 1 » در دم تيغ نگه تن به تپيدن دهيم * سرمهء حيرت كشيم ديده بديدن دهيم
از روش جلوهيى آه به راه افگنيم * وز خلش غمزهيى خون بچكيدن دهيم
بند نقابى كشيم ، تيغ و ترنج آوريم * يوسف يعقوب را كف ببريدن دهيم « 2 »
از خس و خار رهى جيب گلستان كنيم * برگ گل و لاله را نوك خليدن دهيم
فرق ببرديم پيش زخم نگه داشت دست * در پس زانوى حيف لب بگزيدن دهيم
گوشهء دامان آه ماند ته كوه ضعف * اشك سبكگام را پاى دويدن دهيم
بهر تماشاى حسن در ره شاهين عشق * فاختهء عقل را بال پريدن دهيم
آمده نزديك لب حرف كسى ، دور نيست * گر بن هر موى را گوش شنيدن دهيم
محمل دل در حرم پاى بدامان كشيد * بُختى اميد را سر بچريدن دهيم
بخت ظهورى بجد دامن دولت گرفت * بازوى اقبال را زور كشيدن دهيم . . .
*
زهى ز شوق رخت ديده وقف حيرانى * بداغ مهر وفاى تو سينه ارزانى
فروغ آينهء ديدهاى ، چه خواهد بود * كه چهرهء تو ندادش جلاى حيرانى
ادب زبان نگشايد به گفتن جانان * ز لطف در ندهى تن اگر بجانانى
ميان طاقت و دل چون هزار خون نشود * نگاه شوق برآورده سر بفتّانى
بشعله زار دل آتشين نهال آيد * ز كوى جلوه نسيمى بدامن افشانى
بيك كنار كش اى ديده كشتى خود را * كه جوش زد ز جگر گريههاى طوفانى
سحاب قلزم و صلى مگر فروبارد * كه مىدهد ز دلم شعلههاى هجرانى
خوش آنكه پى بسرِ چشمهء وصال آرد * فغان ز سينهء تفسيدهء بيابانى
بگاه عشوهگرى چشم نامسلمانت * بيك كرشمه چها كرد با مسلمانى
اسير خنجر رنگين غمزهيى گردم * فگنده هر طرفى صدهزار قربانى . . .
*
هامش
( 1 ) اين بيتها كه بتغزل بيشتر مىماند تا بغزل در رقعهء ظهورى بفيضى آمده . « گويند شيخ فيضى جوابش نتوانست فرستاد » ( مرآت الخيال ) و بهرحال صاحب مرآت الخيال آن را غزلى از ظهورى پنداشته است .
( 2 ) - در داستان معروف بانوانى كه مهمان زليخا بودند از حيرت جمال يوسف كف بجاى ترنج بريدند نه يوسف !