مكن تكيه چون سبزه بر جويبار * كه نه سرو ماند نه گل نى بهار
بجنبيدن آيد چو باد خزان * ز گلبرگ ريزد ز بلبل زبان
مغنى سر اين مقامم نماند * ميى بود ، در خورد جامم نماند
فزون كن بر آهنگ خود پردهيى * كه خالى كند دل دلآزردهيى
ندانم كه آخر كدامم ، بگوى * ز صاف خمم يا ز دُرد سبوى . . .
بيا ساقى آن آب آتش شرار * كه با عقل دارد سر كارزار
بده تا بر آتش نهم شرم را * قلم بشكنم حرف آزرم را
كه شد كارم از بىزبانى خراب * برون آرم از زير ابر آفتاب
بگوهر كَنى سر دهم تيشه را * در گنج بگشايم انديشه را
نهانخانهء خاطرم پر ز حور * كه نه سايهشان ديد هرگز نه نور
نه مشّاطهيى را ازيشان خبر * نه دلّالهيى سويشان راهبر
سرافگنده هريك چو ابروى خويش * نشسته سيهبخت چون موى خويش
نفس برنيارد تمنايشان * چو بينى كسادست كالايشان
برآنم گر اقبال يارى كند * فلك ترك ناسازگارى كند
بدلّالگى خامه را سر كنم * بمشّاطگى كار آزر كنم
بدامادى صاحب روزگار * نهم تاج بر تارك افتخار
عراقىنژادان جادوزبان * سپارم بداراى هندوستان . . .
46 - شانى تكلو « 1 »
وجيه الدين نسف آقاى تكلو متخلص به « شانى » در نيمهء دوم سدهء دهم
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -