چو غنچه غوطه بر الماس تازه زد جگرم * ز بس كه بر دلم اسباب امتحان افشاند
چمن چنان ز فراق تو شد گريبانچاك * كه سبزه شبنم خونين ببوستان افشاند
حذر كنيد ز جوش درون پردردم * كه هرچه داشت دلم بر سر زبان افشاند
هجوم گريهء شوقم در آستانبوست * نمك به چشم شكر خواب پاسبان افشاند
طراوت گل روى تو ديد مرغ چمن * ز خارخار دل آتش در آشيان افشاند
چنين كه دست و گريبان شدست غيرت عشق * مجال نيست كه خاكى بسر توان افشاند
چه خوشدلى بود آن مرگ را نمىدانم * كه در رهش نتوان عمر جاودان افشاند
هزار تير تغافل بدل ترازو شد * چو ابرويت ز كمين گوشهيى كمان افشاند
جگر نماند كه در سينهها كباب نشد * ازين نمك كه بدلهاى خونفشان افشاند
باجر تربيت شاهد چمن بلبل * نثار خود همه در پاى باغبان افشاند
چو بلبلى كه بپاى درخت گل خوابد * نسيم بر سر من نقد گلستان افشاند
به غير من كه دل و دين نثار غم كردم * متاع خانه كه بر پاى ميهمان افشاند
ز راه ديده برون رفت نيم بسمل دل * ز آستين كف خونين بر آستان افشاند
چو شمع موى سفيدم به خون شعله نشست * كه گريه بر رخ من آتش روان افشاند
بدان نياز كه سرمايهء سبكروحى * ز ديده در قدم ناز سرگران افشاند
بدان نسيم كه كحل الجواهر مقصود * ز خاك مصر بدنبال كاروان افشاند
بدان بهار كه از گلبن طبيعتخيز * گل مراد بدامان همگنان افشاند
بدان تظلم خونين كه آب بيدارى * به روى تخت گران خوابم از فغان افشاند
بدان شراب صبوحى كه ساقى دوران * مرا بچهرهء اميد ناگهان افشاند
بعذرخواهى آن قطرههاى رنگآميز * كه ارغوان نيازم بزعفران افشاند
بصبحخيزى وحى از سروش لاريبى * كه راز غيب بدلهاى رازدان افشاند
كه هيچكس ندهد داد من بجز اشكى * كه ديده در قدم داور زمان افشاند
امام حاضر و غايب محمد مهدى * كه سايه بر سر ابناى انس و جان افشاند . . .
*
من كيستم آوارهء از خويش گذشته * دنبالهرو قافلهء پيش گذشته
از خونِ جگرزادِ رَهِ خويش گرفته * قدسىصفت از فكر كموبيش گذشته