من و اين دل كه گمنام زمان باد * چنين دلها نصيب دشمنان باد
ز خون اينچنين دل خاك تن به * چنين دل طعمهء زاغ و زغن به
بجاى اين دل افسردهپيكر * دل پروانهام ده يا سمندر
دل ريشى از آن اجزاى جانريش * دلى كز نام او گردد زبان ريش
دلى همپايهء فرياد بلبل * دلى صيد گل و صياد بلبل
دلى سر تا قدم چون شعله روشن * كشيده كسوت فانوس بر تن
كه چون پروانهاش گردد هوادار * نهد از پردهء دل داغ ديدار
دلى از رنگ و بوى گل سرشته * نه همچون تن ز آب و گل سرشته
دلى پروانه پرواز محبت * به صد جان خانهپرداز محبت
چنان مستم كن از جامى كه دانى * كه تاب مستيش هم خود توانى
ز شوقى كن سرم را سجدهفرساى * كه شوق از سر ندانم سجده از پاى
*
جوانى چون نسيم نوبهارست * ولى بر رنگ و بوى گل سوارست
اگر دريافتى بر دانشت بوس * وگر غافل شدى افسوس افسوس
*
چو طوفان محبت آتش افروخت * زنى چون در هواى مردهيى سوخت
ترا نوعى ز مردى شرم بادا * وزين دونهمتى آزرم بادا
كه نتوانى قدم بر جا فشردن * براى زندهء جاويد مردن
( از سوز و گداز )
تذرو چمنزار بينش دلست * جگرگوشهء آفرينش دلست
دلست آنكه فيضش در آهن سرشت * كه آهن شد آيينهء خوب و زشت
نگهبان گنج الهيست دل * سليمان اورنگ شاهيست دل
ازين دل مراد آن مقدس دلست * كه عرشش كهن پردهء محملست
دلى ساز و برگ الهى درو * بجز آرزو هرچه خواهى درو . . .
گرانمايه درجى لبالب ز در * تهى گشته از غير و از دوست پر
*
الهى بمستان صهباى فيض * نهنگ آشنايان درياى فيض