درستست كه نوعى مانند استادش بآوردن كلام منتخب و برگزيده توجه داشت ولى چون طبعى روانتر و قريحهيى شاعرانهتر از محتشم داشت ، مانند او بدنبال بعضى صنعتگريها در شعر نرفت بلكه شعرش ، خاصه غزلش ، هم از جهت اشتمال بر عواطف گرم و خيالهاى باريك از شعر محتشم غنىترست و هم بيانش سادهتر و روانتر ، چنان كه بايد گفت نوعى شاگردى بود كه شيوهء استادش را در معنى و لفظ تكامل بخشيد . بعبارت سادهتر بايد گفت كه در شعر نوعى تازگى انديشه و خيال و عمق آنها با سخن روان ولى برگزيده و استوار همراهست و در همان حال بسيارى تركيبهاى تازه در آن ديده مىشود .
ازوست :
ما نقب زديم از در دل راه حرم را * همچون مژه در ديده شكستيم قدم را
همزاد بهارست خزان در چمن ما * داديم بمى آب گل شادى و غم را
برگ گلش از آبله خوناب مچيناد * آن كز رگ دل آب دهد خار قدم را
آن دوزخيانيم كه مشاطهء قدرت * گلگونه ز خاكستر ما داد ارم را
مشاطهء حسن تو همان حسن تو اولى * كس زحمت دهقان ندهد باغ ارم را
با وصل تو تعيين مكان شرط ادب نيست * در كعبه و در دير پرستند صنم را . . .
*
شب كه غم طبل شبيخون زد بگرد كوى ما * شهسوار مى جوانمردانه آمد سوى ما
پرتوى بر جان فتاد از حسن ظلمتسوز دوست * مشرق صبح سعادت شد بن هر موى ما
چشم بىمژگان نرگس كو كه برچيند بذوق * خار خونآلود را ز آيينهء زانوى ما
عطر گل در غنچه عزلت گيرد از بىرونقى * گر صبا بر محمل شهرت نشاند بوى ما
موج خوناب سرشك از سرگذشت و كس نديد * چين پيشانى دل بر گوشهء ابروى ما
با تو يك شب روبرو خفتيم كز تأثير آن * چشم بلبل برنمىدارد نظر از روى ما
غنچهء چشم گل از خواب رعونت بشكفد * گر كشد بلبل نواى نالهء ياهوى ما
سنگ بر ساغر زند نوعى تپيدنهاى دل * كاش ساقى بزم مى برچيند از پهلوى ما
*
امشب نسيم ناله پيام جگر نداشت * اين زادهء لب از دل خونى خبر نداشت