تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤
راهى بنما كه رهنما مردى نيست * صد راه و به هيچ رهگذر گردى نيست با درد تو هيچ نسبتم نيست ، ولى * بىنسبتى درد تو كم‌دردى نيست
*
عرفى شب عيد و باده عيش‌افروزست * مى نوش و طرب كن كه همين دم روزست اين توبه بسى شكست و از ما نرميد * مى نوش كه توبه مرغ دست‌آموزست
*
بازار عبادت ز ريا رنگين است * گلزار رياضت ز صفا رنگين است هنگامهء عشق جاودان رنگين باد * كز خون شهيدان وفا رنگين است
*
از خامشيم جان سخن مىسوزد * وز بيخوديم يقين و ظن مىسوزد حيرت ز هم‌آغوشى من مىنالد * انديشه ز آرزوى من مىسوزد
*
هر صبح چو گل شكفته و خوش‌گردم * گرد در دلهاى مشوش گردم چون شام شود باز پريشان و ملول * در خرمن خود افتم و آتش گردم
*
اى مايهء حسن پاكبازيها بين * اى دشمن دوست جانگدازيها بين تو عشق به من ده و محبت بستان * وآنگه روش دوست‌نوازيها بين
*
از گريهء تلخ بىاثر هيچ مگوى * وز مرغ دعاى بسته پر هيچ مگوى از درد گران بىدوا هيچ مپرس * وز ظلم طبيب بىخبر هيچ مگوى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 814 | ذبيح الله صفا