در دايرهء عالم تسليم جهت نيست * نى رو بسوى لطف و نه پشتم به عتابست
سيرابى و لبتشنگى از هم نشناسيم * اينست كه آسايش ما عين عذابست
حرمان مرا شوق دهد نشاهء مقصود * آن شيب كه با سينهء گرمست شبابست
گر كبك دل ما نزند قهقههء ذوق * معذور همى دار كه در چنگ عقابست
دى پير مغان گفت دلم سوخت كه عرفى * جوياى رموزست ولى بيهدهيابست
*
هرچه بگزيدم از آن كيش برهمن به بود * هركه ديدم بدر بتكده از من به بود
نالهء بلبلم آشفته بگلزار كشيد * ورنه از طرف چمن گوشهء گلخن به بود
بزم داود بهشتم در يعقوب زدم * كز نواى شكرين تلخى شيون به بود
دوش در مجلس احباب نشستم همه گوش * هرچه بشنيدم از آن طعنهء دشمن به بود
عمر در عجب و ريا رفت ندانستم حيف * كه مرا بتگرى از پاكى دامن به بود
گذر عشق روا بود بآتشكده هم * اينقدر بود كه در وادى ايمن به بود
عرفى انصاف بده آنچه تو كردى همه عمر * گر همه طاعت حق بود نكردن به بود
*
جماعتى كه ز ناموس و نام مىگفتند * بدير دوش ز مستى و جام مىگفتند
بيا ببين كه چه فتوى دهند در مستى * همان گروه كه مى را حرام مىگفتند
فغان كه جمله فتادند در شكنجهء دام * كسان كه عيب اسيران دام مىگفتند
بطوف كعبه شنيدم ز ساكنان حرم * كه اهل دير مغان را سلام مىگفتند
بصحن دير شنيدم ز زايران صنم * همان كه بر در بيت الحرام مىگفتند
رموز آتش موسى كه برهمن بشكافت * ز اهل دين نشنيدم ، كه خام مىگفتند
تمام بود بيك حرف ختم و ما غافل * حكايتى كه همه ناتمام مىگفتند
بكعبه صد ره نزديك و دور ديدم ليك * بگو كه صومعهداران كدام مىگفتند
فغان ز طبع تو عرفى ، غلط همى گفتند * سخنوران كه ترا خوشكلام مىگفتند
*
داغ داغم كرد يأس و طالب كامم هنوز * دوزخى در هر بن مو دارم و خامم هنوز
شرم خونم مىخورد همت زبانم مىبرد * وز زبان خامشى در عين ابرامم هنوز