قصيده و غزل را خوب مىساخت و به دو زبان پارسى و تازى شعر مىگفت و انشائى خوش و خطى خوب داشت . اما نوشتهاند كه مردى تندخو و بدزبان بود و هجو بسيار مىگفت . اسمعيل پاشا ديوان او را در سههزار بيت نوشته . ازوست :
« 1 » از سر كوى تو آلودهء بهتان رفتم * عصمت آوردم و تر دامن عصيان رفتم
بشب زلف تو جمعيت دلها خوش باد * كه ز كويت من آلوده پريشان رفتم
من ز اقليم وفا آمده بودم چه عجب * اگر از خاطر فرخندهء ياران رفتم
چشمهء خضر به خاك قدمم مىنازد * گرچه لبتشنهتر از چاه زنخدان رفتم
از درت هر قدمى دامنى از گوهر اشك * بنثار در كيخسرو ايران رفتم
راه مدح تو بشبگير خرد طى نشود * ورنه من رفتم و سرتاسر امكان رفتم
آسمان داند و من دانم و انديشهء من * نه ببال و پر اين قافيهسنجان رفتم
معجزم بنگر و بىگوشهء سحرم مشناس * با شريعت همه گر دست و گريبان رفتم
جز بدرگاه تو در شش جهت آباد اميد * هر كجا رفتم مأيوس و پشيمان رفتم
دامن جمله گرفتم باميد مددى * از فلان دست تهى جانب به همان رفتم
در هفتاد و دو ملت زدم و از ره يأس * نااميد از مدد گبر و مسلمان رفتم
عذر مىريخت بهر در كه شدم پندارى * كه بدريوزهء ناكامى و حرمان رفتم
هم تو يادم كن كز خاطر بيگانه و خويش * تا به صد مرحله زآن جانب نسيان رفتم
آبرو مىرود از دست خدا را مددى * كه من آلودهتر از دامن مستان رفتم
در مديح تو همان طفل الفنشناسم * چون خرد گرچه دبستان بدبستان رفتم
در ره مدح تو لبتشنهتر از باديهام * گرچه صد ره بسرچشمهء حيوان رفتم
*
اى دست معالى از تو عالى * دست تو هميشه باد زين دست
در قلزم دولت تو گردون * هر دم باميدى افگند شست
آنجا كه روارو تو آنجاست * پستست بلندى مكان پست
هامش
( 1 ) معروفست كه اين قصيده را از زندان براى جلال الدين اكبر پادشاه فرستاد .