همچنانكه در غزلسرايى شد . شيوع غزل هم كه زبان سادهء روان و نرم لازمهء آنست ، وقتى با آموختگى همهء شاعران زمان به اين نوع از شعر همراه شد ، باعث گرديد كه زبان قصيده از طنطنه و صلابت قديم باز ايستد و بسادگى و لطافت و روانى غزل نزديك شود و حتى در پارهيى از آنها همان گسيختگى معنوى بيتها كه در بيشتر غزلهاى آن عهد مىبينيم راه يابد .
اين تغيير شرايط لفظى و معنوى قصيده ، هرچه از ميانهء سدهء يازدهم بپايان دورهء صفوى نزديكتر شويم بيشتر مىگردد به نحوى كه مىتوان تاريخ مذكور را تقريبا حدّ زمانى فارقى ميان شيوهء قصيدهگويى در عهد مورد مطالعهء ما قرار داد .
درين دورهء دوم زبان قصيده و تركيب و ترجيع خيلى بيشتر از سابق به زبان تخاطب زمان نزديك شد .
البتّه روشنست كه اين نزديكى قصيده بغزل تنها در نحوهء ايراد كلام نبود بلكه از جهت خلق معانى و جنبهء فكرى و ذوقى هم بين اين دو نوع شعر يك هماهنگى دائم و ناگسستنى وجود مىيافت و توسعه مىپذيرفت و شاعر سعى داشت همان شيوهء مضمون آورى و نكتهپردازى را كه در غزل داشت در قصيده نيز داشته باشد منتهى اينجا آن شيوه را در راه تغزل يا وصف طبيعت و بويژه در ستايش ممدوح و گاه نيز در بيان حال خود به كار مىبرد چنان كه قصيدههاى اين عهد ، از خواجه حسين ثنايى و عرفى ببعد ، وارد مرحلهيى جديد از طرز بيان معانى شد و آن برابرى لفظ و معنى كه پيشينيان شرط عمدهء بيان در قصيده مىشمردند ، بذكر مضمونها و معنىهايى بدل گرديد كه عادة وسيعتر از قالبهاى لفظى خود بودند منتهى اگر بدست شاعران استاد مىافتادند چنان ادا مىشدند كه خواننده متوجّه اين برترى معنى بر لفظ نمىگرديد زيرا در آنها ردّ پاى انديشه در راه فكرى گوينده آشكار و مشهود است و قرينه - هاى كافى براى درك معنيهاى پوشيده موجود ؛ امّا اگر شاعرى توانايى لفظى كافى و مهارت وافى براى بهرهبردارى از واژههاى مفرد يا مركب در بيان فكرهاى باريك و معانى دقيق نداشت اين روشنى معنى در سخنش از ميان مىرفت ، و براى اثبات اين دعوى شاهدهاى بسيار در قصيدههاى شاعران متأخّر عهد صفوى مىتوان يافت .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 609
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٦٠٩