تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
آخر بسان فاخته‌ام شد گلو كبود * منّت ز خلق بس‌كه به گردن گرفته‌ام بر ستمگر بيشتر دارد اثر تيغ ستم * عمر كوته از تعدّى مىشود سيلاب را
از صائب تبريزى :
بهموارى ادب كن خصم سركش را كه خاكستر * به نرمى زيردست خويش مىگرداند آتش را عنان نفس را بگذار تا چندى به راه آيد * كه از خامى برآرد اسب سركش را دويدنها بد خوب نگردد از رياضت * خونريز ز چلّه شد كمانها مظلوم حيف خود نگذارد بظالمان * از گريه داغ بر دل آتش نهد كباب ناگوار از صحبت نيكان گوارا مىشود * عيب تلخى را ز خُلق خوش هنر سازد گلاب نيست ناقص را كمالى بهتر از اظهار عجز * دستگير ناشناور دست بالا كردنست در مجالس حرف سرگوشى زدن با يكدگر * در زمين سينه‌ها تخم نفاق افگندنست دوستى با ناتوانان مايهء روشندليست * موم چون با رشته سازد شمع محفل مىشود
از غنى كشميرى :
كج را بتكلّف نتوان راست نمودن * كى تير توان ساختن از چوب كمانها
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 605 | ذبيح الله صفا