آخر بسان فاختهام شد گلو كبود * منّت ز خلق بسكه به گردن گرفتهام
بر ستمگر بيشتر دارد اثر تيغ ستم * عمر كوته از تعدّى مىشود سيلاب را
از صائب تبريزى :
بهموارى ادب كن خصم سركش را كه خاكستر * به نرمى زيردست خويش مىگرداند آتش را
عنان نفس را بگذار تا چندى به راه آيد * كه از خامى برآرد اسب سركش را دويدنها
بد خوب نگردد از رياضت * خونريز ز چلّه شد كمانها
مظلوم حيف خود نگذارد بظالمان * از گريه داغ بر دل آتش نهد كباب
ناگوار از صحبت نيكان گوارا مىشود * عيب تلخى را ز خُلق خوش هنر سازد گلاب
نيست ناقص را كمالى بهتر از اظهار عجز * دستگير ناشناور دست بالا كردنست
در مجالس حرف سرگوشى زدن با يكدگر * در زمين سينهها تخم نفاق افگندنست
دوستى با ناتوانان مايهء روشندليست * موم چون با رشته سازد شمع محفل مىشود
از غنى كشميرى :
كج را بتكلّف نتوان راست نمودن * كى تير توان ساختن از چوب كمانها