محمّد داراشكوه فرزند شاهجهان فراهم مىآمد .
با ذكر اين مطلب نخواستهام اشارهيى خاصّ بوجود انديشههاى عالى حكمى و عرفانى در غزلهاى عهد داشته باشم زيرا آنچه ازين قبيل انديشهها در غزلها يا بطور كلى در شعر آن زمان ، حتى در شعر آن گروه كه منحصرا عارف يا حكيم بودهاند مىبينيم ، تكرارهاييست از آنچه بزرگان پيشين به نحوى بهتر و كاملتر و دلانگيزتر گفته بودند .
اما آنچه در غزل دوران صفوى مهم و قابل توجّه و تازه است استفاده ازين نوع افكار و انديشههاست به صورت نكتهها و مضمونهايى كه حكم مثلهاى ساير يافته و با رواج ميان عارف و عامى كاربردهاى اجتماعى حاصل نموده و در زندگانى روزمرّهء مردم به كار رفتهاند . اين گونه فكرها بيشتر مبناى اخلاقى و اجتماعى دارند و اگرچه تقريبا همهء شاعران غزلگوى زمان را مىتوان در اين كار شريك و سهيم دانست ولى بعضى مانند طالب و كليم و صائب و غنى درين راه توانستهاند سرآمد همگان باشند و دست بالاى دستها نهند . در بيتهاى زيرين ، كه فقط بعنوان نمونه نقل مىكنم ، ازينگونه دستورهاى اخلاقى و اجتماعى كه البتّه زادهء انديشههاى سنّتى در جهانبينى حكمى و عرفانى و اخلاقى ما هستند ، مىتوان ديد ؛
از كليم كاشانى :
بىديده راه اگر نتوان رفت پس چرا * چشم از جهان چو بستى از آن مىتوان گذشت
مفلسان را كس نمىخواهد ، ز مينا كن قياس * تا تهى شد ديگرش كس دست در گردن نكرد
تا توانى ناتوانان را به چشم كم مبين * يارى يك رشته جمعيّت دهد گلدسته را
در حقيقت تنگدستى مايهء ديوانگيست * در چمن بيد از ره بيحاصلى مجنون شود