بنقرهء خامى تشبيه مىكند كه بدست غير داده باشند و سپس از همين تعبير تركيب خام دستى را بيرون مىكشد :
بدست غير دادى ساعد چون نقرهء خامت * بقربان سرت گردم مكن اين خام دستيها
( مخلص )
يا « بيت » ( - يك فرد شعر ) مىگويد و سپس از همان معنى « خانه » را اراده مىكند و از آن تمثيلى دستوپا مىنمايد :
چون گرفتى بيت شاعر در عطا سستى مكن * تا كسى مضطر نباشد كى فروشد خانه را
( مخلص )
غنى كشميرى در بيت زيرين ، نخست گلهمند است كه هنگام نزع كسى بر سرش نبود ، و آنگاه از مصدر « بسرآمدن » ( بپايان رسيدن ) كه براى عمر به كار برده استفادهء معنوى ديگر يعنى بسروقت كسى رفتن ، بعيادت بيمار رفتن ، مىكند ، و در برابر اين محبّت كه از عمر ديده ازو شرمنده است :
كس وقت نزع بر سرم از بىكسى نبود * شرمندهام ز عمر كه آمد بسر مرا
و از همين قبيل است بيتهاى زيرين :
از غنى :
نه دار آخرت نه دارِ دنيا در نظر دارم * ز عشقت كار چون منصور با دارِ دگر دارم
مرا چون آستين صد چين ز غيرت بر جبين افتد * اگر آن ساعد سيمين بدست آستين افتد
نمىكند به من ناتوان نگه آن شوخ * ز بيم آنكه نگويند ناتوان بين است
از شوكت :
سخن را قطع كن تا قطع راه دل توانى كرد * كه من از قُرصِ مهر خامُشى زاد سفر دارم