سپهسالارى تا پايان پادشاهيش مىرسيم ، كه اگر خدمتهاى بزرگش در نجات دادن ايران از تسلط افغانان و عثمانيان و روسيان و ديگر كاميابيها نمىبود ، بيقين جز نامى زشت ازو باز نمىماند . خشونتها و آزارهاى بىحساب او بويژه از هنگامى آغاز شد كه بناحق و تنها بر اثر سعايت مغرضان و يا از راه بدگمانى و ترس بى جا فرزند رشيدش رضا قلى ميرزا را كور كرد ( 1154 ه ) و آنگاه پنجاه تن از بزرگان درگاه را بدين بهانه كه در روز واقعه دست از پايمردى برداشته بودند بدست جلادان سپرد .
بعد از غارت گنجينههاى دهلى عشق بزخارف دنيوى و آزمندى چنان بر او چيره شده بود كه در راه وصول ماليات و عوارض و جريمههاى بىحساب دمار از خلايق برآورد و چون ناخشنوديهاى مردم بشورشهايى در بعضى ولايتها كشيد دست بكشتار خلق گشود و در خوزستان و فارس و كرمان و ديگر جايها قتل عامها كرد يا « كلّهمنارها » برآورد تا پايان غمانگيز حياتش فرا رسيد و با فناى ناگهانيش ايران بلبهء پرتگاه كشانيده شد ( جمادى الاخر 1160 ه ) .
كشتار خويشاوندان
خشونتها و سخت كشيهاى عهد صفوى تنها به محكومان و مظلومان از ميان آحاد ملت منحصر نبود بلكه آتش اين دژخويى بسا دامان نزديكان و بستگان پادشاهان خودكامه را نيز مىگرفت چنان كه گروهى بزرگ از شاهزادگان صفوى بر سر اين بدخويى در كام مرگ رفتند و اى بسا كه در ميان آن كشتگان ناحق مردمى با استعداد پيش از آنكه فرصتى از روزگار يابند بديار نيستى شتافتند . شاه عباس بزرگ يكى از همين شاهزادگان مستعد بود كه شاه اسمعيل ثانى فرمان كشتنش را داده و يكى از سران قزلباش ، على قلى خان شاملو ، را براى اجراى حكم بهرات فرستاده بود . از خوشبختى على قلى خان در ماه رمضان بدان شهر رسيد و اجراى فرمان را ببعد از ماه روزه موكول ساخت و قرار بر آن نهاد كه عباس ميرزاى خردسال را در شب سوم شوال 985 ه بديار نيستى فرستد ، ولى در شب دوم آن ماه خبر مرگ اسمعيل ثانى بهرات رسيد و شاهزادهء