نيكونهاد بود ، ريختند و او و پسر و صد تن از اتباعش را پارهپاره كردند ، چون سگانى گرسنه كه بر سر مردارها افتند ! « . . . وى بغايت كريم بود و در ماه رمضان هركس كه استعداد گوشت خريدن نداشت زياده از آنچه در آن ماه او را كافى بود بوى دادى . در اوايل زمستان بمحتاجان عور جامههاى پنبهدار و پوستين حرارت شعار ارزانى داشتى و مقرر كرده بود كه مريضان محتاج اسباب علاج از شربتخانهء او ستانند و يكى از ملازمان خود را تعيين كرده بود كه هر روز در اطراف ولايت گرديدى ، غريبى كه فوت شده باشد او را كفن دادى و از مردم اكابر كسى كه بصحبت او مىرسيد از وى مىپرسيد كه اگر در جوار تو محتاجى باشد مرا اعلام كن . . . » « 1 » .
در سال 943 ه يكى از سنيان ، خواجه كلان غوريانى ، كه عبيد اللّه خان ازبك را در عبور از ناحيهء غور پذيره شده و از بيم آن ازبك پادشاه ايران را بنيكى ياد نكرده بود ، بدستور تهماسب محكوم بقتل شد . « فرمانبران او را كشانكشان به چهار سوق هرات برده پوست كندند و پر كاه كرده بر سر چوب تعبيه كردند ! » « 2 » .
سال بعد ( 944 ه ) خواجه كلان ديگرى در دام بلا افتاد . او را بتبريز بردند و « چون نظر شاه خجسته نهاد بر آن بد اعتقاد افتاد فرمود كه او را از منارهء نصريه از خصيهاش آويختند تا بمشقت تمام بدار الجزا انتقال نمود ! » « 3 » .
در همين سال خواجه محمد صالح بيتكچى از استراباد برسم اسارت بتبريز برده شد . « چون بتبريز رسيد غازيان بتوهم آنكه الفاظ بىادبانه بر زبان وى جارى نگردد جوالدوزى بر زبان آن بد روز زده قوت تكلم ازو سلب كردند و به نظر سياست اثر نواب شاهى رسانيدند . پادشاه ظفر ورود آن مردود را فرمود كه در خم كرده بر بالاى منارهء نصريّه برده ، بيندازند . فرمانبران امتثال حكم كرده در حال آن
هامش
( 1 ) - احسن التواريخ ، ص 198 .
( 2 ) - احسن التواريخ ، ص 279
( 3 ) - ايضا ص 282 .