و از اين واژه يعنى واژه كلب براى حرص و آز مشتق شده است و مىگويند :
هو أحرص من كلب : او از سگ حريصتر است .
رجلٌ كَلِب : مردى كه بشدت حرص مىورزد .
كَلْبٌ كَلِبٌ : سگ هار و ديوانه كه گوشت پاى مردم را مثل ديوانهها گاز مىگيرد و هر كه را گاز بگيرد مبتلا به همان بيمارى مىشود و او را .
رَجُلٌ كَلِبٌ و قَوْمٌ كَلْبَى : مردى و قومى مبتلا به بيمارى هارى و بدخوئى ميگويند ، شاعر گويد :
دماءهم من الكلب الشّفاء .
[ يعنى خونهاشان از بيمارى هارى و بدخوئى بهبودى يافت ] .
قد يصيب الكلب البعير : بيماري جنون و هارى به شتر رسيده .
أَكْلَبَ الرَّجُلُ : شترانش به بيمارى جنون مبتلا شدند .
كَلِبَ الشتاءُ : سرماى زمستان شدّت گرفت كه تشبيهى است به شدّت هارى سگ .
دهر كلب : روزگار سخت ، مىگويند :
ارضٌ كَلِبَةٌ : زمينى كه از نرسيدن آب به آن خشك شده است و تشبيهى است به كسى كه به بيمارى هارى مبتلا شده و آب نمىخورد [ و در آن زمين بىآب خارهاى خشن و گزنده ميرويد ] .
كَلَّابٌ و مُكَلِّبٌ : كسى كه سگها را براى شكار كردن تعليم ميدهد .
در آيه گفت :
وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ
- 4 / مائده « 1 » أرضٌ مَكْلَبَةٌ : زمينى كه در آنجا سگ فراوان است .
هامش
( 1 ) مربوط به شكارى است كه سگهاى دست آموز و شكار كننده مىگيرند .