و نيز - كَلْب - ميخى كه در دسته شمشير هست .
كَلْبَة : دوال و قلابى كه توشه دان را محكم بر آن قرار ميدهند گوئى تصور صورت سگى است كه شكارى را به دهان گرفته .
كَلَبْتُ الاديمَ : چرم را دوختم ، شاعر گويد :
سير صناع في اديم تكلبه
[ چوبى قلاب مانند كه در چرم و ظرف آب ، راه آب را مىبندد ] .
كَلْب : ستارهاى است شبيه به سگ در آسمان كه دنباله رو ستارهاى است كه آن ستاره را راعى يعنى چوپان گويند .
كَلْبَتَانْ : انبر و آلتى در دست آهنگران كه آهنهاى تافته و داغ را با آن از كوره بيرون مىآورند كه بخاطر تشبيه به سگى كه شكار را مىگيرد اينطور ناميده شده ، تثنيه بودن آن هم براى اينست كه انبر و آن آلت دو لبه دارد .
كَلُّوب : انبر و مهميز كه چيزى با آن گرفته مىشود .
كَلَالِيب البازى : چنگالهاى باز شكارى كه از واژه - كلب براى اينكه سگ هم چيزى را مىگيرد و به دهانش آويخته مىشود مشتق شده است « 1 » .
كلف
: الْكَلَف : آزمند شدن و حريص بودن به چيزى ، مىگويند :
كَلِفَ فلان بكذا و أَكْلَفْتُهُ به :
به آن چيز حريص شد و او را به آن چيز حريص و شيفته نمودم .
الْكَلَف في الوجه : تيرگى در چهره كه به تصور مفهوم كلفة يعنى سرخى و سياهى بهم آميخته اينطور گفته شده .
هامش
( 1 ) مفرد - كَلَالِيب ، كلاب است كه همان « قلاب » فارسى است .