واژه - وَدّ - اگر اصلش - وَتِد - باشد درست است كه حرف ( ت ) در ( دال ) ادغام شده باشد و اينكه بخاطر شدت و محكمى دوستى و ثبات آن در يك مكان باشد كه در بارهاش معنى مودت و ملازمت يعنى دوستى و همراهى نمودهاند .
ودع
: دَعَة يعنى پائين آوردن و ترك كردن فعلش - وَدَعْتُ - أَدَعُهُ - وَدْعاً - است مثل تركته وَادِعاً - يعنى او را در حالت وداع ترك كردم . بعضى از علماء گفتهاند در اين فعل ماضى و اسم فاعلش به كار نميرود گفته مىشود - يَدَعُ و دَعْ - هر دو صحيح است آيه زير بدون تشديد قرائت شده :
ما وَدَعَكَ رَبُّكَ - الضحى / 3 شاعر ميگويد :
ليت شعرى عن خليلى ما الذى * غاله فى الحبّ حتّى وَدَعَهُ
كاش ميدانستم چيزى كه دوستم را به غلو و زياده روى در دوستى واداشته بود چيست تا اينكه آن را رها كرد .
تَوَدُّع - رها كردن جان و نفس از مجاهدت - مُتَّدِع و مُتَوَدِّع - هر دو يكيست دَعَة - بمعنى زندگى حقيراند و سطح پائين به كار ميرود كه اصلش از ترك كردن است به اين معنى كه براى زندگى خويش سعى و كوشش را رها كرده تَوْدِيع در مورد مسافر به اين است كه از خدا ميخواهى رنج سفر را بر او آسان گرداند و او را به آسايش برساند ، چنان كه - تسليم - سلامتى خواستن است و اين معانى در مشايعت و بدرقه مسافر و ترك نمودن او به كار ميرود آيه :
ما وَدَّعَكَ
رَبُّكَ - الضحى / 3