مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ
الشَّيْطانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي - يوسف / 100 سخن حضرت يوسف است در موقعى كه پدر و مادرش به مصر ميرسند و آنها را بر تخت مىنشاند ميگويد « خداوند در باره من احسان فرمود مرا از زندان نجات داد و شما را از آن بيابان به اين جا آورد پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم جدائى افكند و فساد كرد . »
هامش
از چه رو ديگر نميگوئى سخن * از چه بر بستى در علم لدن ! ؟پاسخ ميدهد كه :گفت نطقم چون شر زين پس بخفت * نيستش با هيچكس تا حشر گفتوقت رحلت آمد و جستن ز جو * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُگفتگو آخر رسيد و عمر هم * مژده كامد وقت ، كز غم وا رهم( پايان دفتر ششم مثنوى ) دفتر هفتم را بناچار فرزندش به سبك پدر ميسرايد ، محصول عمر اين عارف بىنظير همين شش دفتر است آنگاه براى خوراندن مهملاتى از ديگران نام او را وسيله پيش برد روش خود قرار ميدهند غافل از آنكه چنين كارى خيانتى ادبى به شمس تبريزى و جلال الدين مولوى است .
و گاهى براى اثبات مطلب نامى از دو سه عالم و فقيه و فيلسوف ميآورند كه اينان همچنين گفتهاند بايد پرسيد دهها هزار سخن پاك معصومين و عارفترين عرفا را ميخواهيد با نام آن دو سه نفر توجيه كنيد يا بر عكس مگر نه اينست كه گفتهاند - جائى كه آب هست تيمم باطل است ، ما چرا امامان مبارز و معصوم و عارف را فقط در ايام سوگوارى يا زادروزشان بشناسانيم و در ساير ايام چنان سخنان دور از فهم مردم را از دامن آلودگان دربارى ! ؟
اميد آنكه يك انقلاب ادبى و بازنگرى و غربال گونهاى از سوى ادبا و عرفان دردمند متعهد در سيماى ادبيات انجام گيرد .