خود حامل و حاكم باشند نه محمول و محكوم .
لقف
: اين واژه كه به صورت - لَقِفْتُ ، أَلْقَفْتُهُ ، تَلَقَّفْتُهُ - در اين سه باب به كار ميرود بمعنى گرفتن است اما نه گرفتن با دست و دهان بلكه با هوش و فطانت و زيركى چيزى را دريافت كردن و گرفتن . در آيه گفت :
فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ
- الاعراف / 117 ) .
اين آيه در باره ( عصاى حضرت موسى است كه هر چه ساحران بافته بودند بلعيد و از بين برد ) .
لقم
: لُقْمَان از اين ريشه است و نام حكيم معروف تاريخ است كه اشتقاق آن ممكن است از - لَقِمْتُ الطعامَ و أَلْقَمُهُ و تَلَقَّمْتُهُ - باشد يعنى طعام را براى خوردن لقمه كردم .
رجلٌ تِلْقَامٌ : مرد پرخور . كناره جاده را هم لَقَمْ گويند كه عابر آن را در مينوردد .
لقى
: لِقَاءْ مقابله و روبرو شدن است كه با هم و تصادفا برخورد كنند كه به هر كدام جداگانه تعبير شده است - فعل اين واژه - لَقِيَهُ ، يَلْقَاهُ ، لِقَاءً ، او لُقِيّا و لُقْيَة است كه اين معنى در مورد ادراك حسى ، يا بوسيله چشم يا عقل اطلاق مىشود . در آيه گفت :