تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
795 ه در آن ديار بوجود آمد . وى در تصوف خرقه از دست خواجه اسحق ختلانى كه خود از مريدان مير سيد على همدانى بود ، پوشيد ، و خواجه اسحق بعد از تسليم مسند ارشاد بمريد خويش دست بيعت بسوى او دراز كرد و با پيروانى كه داشت در حلقهء متابعان سيد درآمد و او را دعوت به « خروج » ، و بپندار بعضى ادعاى مهدويت كرد . سيد از خروج و اظهار دعوت خود امتناع مىورزيد و مىگفت : « حاليا استعداد اين كار چنان كه مىبايد نيست و با پادشاهى مثل شاهرخ ميرزا كه بر ايران و توران و هند و عرب و عجم مسلط است بىاستعداد تمام مقاومت نمىتوان نمود » « 1 » ليكن عاقبت مريدان او را بر اين كار وادار كردند ( 828 ه ) و با او بيكى از قلاع ختلان رفتند و آغاز دعوت مردم نمودند اما به زودى دستگير شدند و شاهرخ امر بقتل مريدان سيد داد و خود او را در هرات بزندان افگندند و سپس بفارس و خوزستان بردند و آزاد كردند ، و او بعد از آنكه چندى در بلاد مختلف بسر مىبرد بكردستان رفت و عده‌يى را بر گرد خود جمع كرد چنان كه مدتى سكه و خطبهء آن ديار بنام وى بود ليكن باز گرفتار گماشتگان شاهرخ شد . او را بهرات بردند و در آنجا بفرمان شاهرخ ناگزير شد كه بر سر منبر از دعوى خود استنكاف كند ولى كارش بهمينجا ختام نپذيرفت و چندى ديگر در گيلان و مازندران و اطراف رى بسر مىبرد و مريدانى گرد مى آورد تا بسال 869 ه درگذشت . قاضى نور اللّه ضمن توجيه اعمال سيد و اطرافيانش علت اتهام ويرا بدعوى مهدويت آن مىداند كه چون خواجه اسحق سمرقندى از استيلاى سلاطين اهل سنت ناراضى بود سيد را « بطريق بعضى از اكابران سلف كه بر متغلبان عباسى و غير هم خروج كردند » به اين اقدام تحريض نمود تا « عالم را از لوث متغلبان زمان پاك سازد . » و از باب ترغيب مردم سيد محمد را مهدوى و امام نام نهاد . ليكن معلوم نيست چگونه بعدا اين دعوى منتفى شده باشد زيرا بهرحال پسر نوربخش يعنى شاه قاسم فيض بخش معمولا كسانى را كه مدعى چنين نسبتى به سيد محمد نوربخش مىشدند از اين كار بازمىداشت و « مىگفت كه شما مير را بدنام مىسازيد » « 2 » و بهرحال چه شاه قاسم و چه فرزندان ديگر
هامش
( 1 ) - مجالس المؤمنين ص 304 ( 2 ) - ايضا ص 305