در دامان متابعت و فرمانبردارى زدن » يعنى « اطاعت كردن » « 1 » ؛ و استعمال كلمات تازى بجاى پارسى موجود و متداول ؛ و عمل كردن بدستورهاى صرفى و نحوى عربى در مورد مفردات فارسى خاصه در مطابقت دادن صفت و موصوف و جز آنها كه هنوز هم گرفتار همهء آنها در منشآت روزگار خود و حتى در زبان محاورهايم .
از جملهء اختصاصات نثر در اين عهد اطناب در بيان مقصود است ، خاصه در مكتوبها و منشورها و كتابهاى تاريخ . بعضى از نويسندگان عهد براى اين « درازگويى » حد و قيدى نمىشناختهاند چنان كه موضوع و معناى سخن را در مطاوى كلام گم مىكردند و يا خواننده را بچنين دشوارى درمىانداختهاند ، و اين امر مخصوصا در طرح مقدمات بسيار ديده مىشود مانند مورد ذيل از حبيب السير كه مقدمهييست دربارهء اقدام شاه اسمعيل صفوى بفتح خراسان :
« فرازندگان اعلام نكتهدانى و برازندگان اورنگ سخنرانى برين دقيقه عارف و ازين قضيه واقف خواهند بود كه دولت ابدى الاتصال شاه ستوده خصال را خاصيتى است كه هر صاحب توفيقى كه از سر صدق نيت و صفاى طويت روى اخلاص و نياز بساحت آستان اقبال طراز آورد از پرتو آفتاب عنايت ملك بىانباز نهال آمالش سايهگستر گشته غنچهء تمنايش در چمن مراد بنسيم سرافرازى شكفتن گيرد و هر وافر شوكتى كه بكثرت اسباب حشمت مغرور شده ربقهء عبوديت در حلقهء مطاوعت خدام درگاه سپهر منزلت درنيارد باندك زمانى دوحهء عظمتش از صرصر ادبار انقلاع يافته رياض مكنتش صفت وادى غير ذى زرع پذيرد » . آنچه نقل شده مقدمهء سخن است نه اصل آن و همهء اين مقدمه را هم با حفظ معانى آن مىتوان كوتاهتر نوشت . پيداست كه اين درازگوييها در همهء كتابها و اثرهاى آن عهد رائج نبود ، مثلا در كتابهاى علمى ، اگرچه معايب لفظى آنها هم كم نيست ، از اين گونه عبارات ديده نمىشود مگر در ديباچهء كتابها ؛ و در همين كتاب حبيب السير كه عبارات مذكور را از آن آوردهايم ، وقتى نويسنده از مقدمه پردازيها فارغ شود نثرى ساده دارد ، و ديگر مؤلفان و نويسندگان عهد هم بر همين شيوه كار
هامش
( 1 ) - هر دو مورد مآخوذ است از حبيب السير ، تهران خيام ، ج 4 ص 519 در يك عبارت .