ببين بگوشهء چشمى كه كشتگان غمت * بدين قدر دل خود از تو شاد مىيابند
بتان شهر ببازار حسنت اى يوسف * متاع خوبى خود را كساد مىيابند
بكين اهلى از آنرو هميشهاند افلاك * كه داغ مهر تو اش در نهاد مىيابند
* *
نظر بنرگس او كن ز خشم و ناز مپرس * ز گريه حال دلم بين ز ناله باز مپرس
ببين زبانهء آتش ز چاك سينهء من * خبر ز دود دل و آه جانگداز مپرس
حديث بلبل بيدل كه چون جگر خونست * ز لاله پرس چو پرسى ، ز سرو ناز مپرس
بيار باده مپرس از تطاول زلفش * شبست كوته ، ازين قصهء دراز مپرس
هزار نكتهء سربسته ز آن دهان داريم * ولى حكايت پنهان ز اهل راز مپرس
دلم سجود بتان گر كند مجازى نيست * تو در حقيقت دل بين و از مجاز مپرس
اگر حديث تو پرسد چه عيب اهلى را * كسى نگفت به محمود كز اياز مپرس
* *
از غير ببر همدم اين بىدل و دين باش * تا چند چنانى نفسى نيز چنين باش
چون ملك تو شد ملك ملاحت بوفا كوش * آن خود همه آن تو بود درپى اين باش
بارى چو ستم مىكنى اى مه چو فلك كن * ظاهر بنما مهر و نهان درپى كين باش
من شاد به درد غمى از جام وصالم * گو بخش من از جام وصال تو همين باش
بىمهر پرى مهر سليمان چه كند كس * گو روى زمينش همه در زير نگين باش
با خلق مزن اشك صفت دم ز كدورت * دل صاف كن و آينهء روى زمين باش
جايى كه كند جلوهگرى زاغ چو طاوس * اهلى تو چو سيمرغ برو گوشهنشين باش
* *
نه چنان بگرد كويت من ناصبور گردم * كه گر آستين فشانى چو غبار دور گردم
من خسته در فراقت بكدام صبر و طاقت * بره فراق پويم ز پى حضور گردم
مهل آنكه خاك سازد اجلم به ناتمامى * تو بسوز همچو شمعم كه تمام نور گردم
من اگر بخلد يابم ز تو جنس آدمى را * ز قصور طبع باشد كه خراب حور گردم
به نياز همچو اهلى سگ مى فروش بودن * به از آنكه مست بارى ز مى غرور گردم