تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
قبلهء ملك و ملك آدم بحسن سيرتست * آفتاب آيينهء دلها ز نيكو اختريست آدمى شو وز تواضع خاك شو زيرا كه ديو * گردنش در طوق لعنت از غرور سروريست پيش از آن كآتش شود ريحان خليل آگاه بود * كآتش نمرود از چوب بتان آزريست چشم آخر بين ز گلبن خار مىبيند نه گل * عين خارست آن رخى كامروز گلبرگ طريست عاقبت پير است آنكو همچو نيلوفر در آب * در رخش نارسته پيدا جعد زلف عنبريست روح‌پرور همچو عيسى تن نمىپرور چو خر * كادمى جانست و جان را فربهى در لاغريست حسن معنى جوى گو آرايش صورت مباش * بىتكلف حسن را در حسن ، ديگر زيوريست عقل مىخندد بر آنكس كاو غم دنيا خورد * ديده مىگريد بر آن رويى كه زرد از بىزريست بندهء خلق است دنيا دارو گويد خواجه‌ام * عاشق خر بندگى جاهل ز نام مهتريست در بلا گر صبر دارى همچو نوح اندوه نيست * كشتى بىطاقتان سرگشته از بىلنگريست قصر سلطان را حصار از سنگ و از آهن بود * خانهء صاحب توكل در حصار بىدريست از تكلف در گذر تا نفس شوخى كم كند * سر برون از غرفه زاهد راز زيبا معجريست دامن از گرد جهان عارف فشاند آزاد شد * گر ترا تردامنى آلوده دارد از تريست . . .
* *
هواى ديدنت اى ترك تندخوست مرا * نگاه كن كه هلاك خود آرزوست مرا من شكسته چنان تلخكاميى دارم * كه آب بىلب تو زهر در گلوست مرا تنم بخواب عدم رفت و همچنان بينم * كه با خيال لبت دل بگفتگوست مرا از آن شبى كه چو گل در كنار من بودى * هنوز خرقهء صد پاره مشكبوست مرا كنون كه برق فراقم چو نخل باديه سوخت * چه وقت سبزه و گشت كنار جوست مرا چنان فرو شده‌ام در خيال او اهلى * كه وصل دوست نمايد خيال دوست مرا
* *
دل مرده از آنم كه مسيحا نفسى نيست * فريادم از آنست كه فريادرسى نيست از خانقه‌اى شيخ بكس در نگشايند * معلوم شد امروز كه در خانه كسى نيست اى مرغ گرفتار كه دورى ز گلستان * وا ماندگيت جز به شكست قفسى نيست بگذر چو نسيم از سر اين باغ كه دروى * هرجا كه گلى سر زده بىخاروخسى نيست گر طالب يارى قدمى پيش نه اى شيخ * كز صومعه تا دير مغان راه بسى نيست در سيل غم از جاى شدن كار خسان است * اهلى چو حريفان سبك بلهوسى نيست
* *
چو خستگان ز درد دل گشاد مىيابند * ز نامرادى ازين در مراد مىيابند ز باغ روى تو عشاق گل كجا چينند * همين بس است كه بويى زباد مىيابند