اى سپهر جمال را مه نو * نكتهيى چند گويمت بشنو
تا نگردد نقاب رويت موى * نروى رو گشاده بر سر كوى
هركه چيزى برايگان دهدت * نستانى اگرچه جان دهدت
مىكن از صحبت بدان پرهيز * همچو خاشاك خشك از آتش تيز
تا رخت ساده و جميل بود * مى مخور گرچه سلسبيل بود
پسرانى كه باده خواه شوند * از مى سرخ روسياه شوند
پسران را كند دو كار خراب * هوس زينت و هواى شراب
واى بر آن پسر هزاران واى * كه بود مىپرست و خودآراى
سرخ و زردى كه لايق مردست * اشك گلگون و چهرهء زردست
بهر زن جامه سرخ و زرد آمد * از چنان رنگ ننگ مرد آمد
( از هفت منظر )
از حكايات گفتنى دربارهء اشعار هاتفى و كيفيت مشق شاعرى او در خدمت مولانا جامى اينست كه سام ميرزا نوشته و ديگران از او برداشتهاند : « گويند او را دغدغهء تتبع خمسه شد ، با مولانا جامى مطارحه كرد ، او گفت تو جواب سه بيت حكيم فردوسى طوسى را بگوى :
درختى كه تلخست ويرا سرشت * گرش برنشانى بباغ بهشت
ور از جوى خلدش بهنگام آب * به بيخ انگبين ريزى و شهدناب
سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد « 1 »
عبد اللّه اين چهار بيت را گفت :
اگر بيضهء زاغ ظلمت سرشت * نهى زير طاوس باغ بهشت
هامش
( 1 ) - اين ابيات خود جوابى است بر گفتهء « ابو شكور بلخى » و تكراريست از مضمون او . رجوع كنيد به همين كتاب ، مجلد اول ، ص 405 از چاپ سوم آنكه پس از چند بار بطبع افست يك بار ديگر با ذكر تاريخ در سال 1351 نشر يافته است .