همين تعين كه فخر الزمانى دربارهء اميدى شرح داده ، وسيلهء آن بود كه او با رجال بزرگ دوران شاه اسمعيل صفوى ارتباط يابد و قصائدى در مدح آنان بپردازد .
از جملهء اين رجال يكى امير يار احمد اصفهانى ملقب به « نجم ثانى » بود كه بعد از كشته شدن امير نجم زرگر نخستين وزير شاه اسمعيل در سال 918 ( بدست عبيد اللّه خان ازبك ) ، وزارت پادشاه صفوى يافت ؛ ديگر مير عبد الباقى يزدى از اعقاب شاه نعمة اللّه ولى كه بعد از فوت نجم ثانى عهدهدار وزارت شده و در جنگ چالدران بسال 920 كشته شد ؛ و ديگر خواجه حبيب اللّه ساوجى وزير دور ميش خان حاكم كل خراسان ( م 932 ) « 1 » .
اميدى در پايان حيات « در طهران متوطن شد و باغى طرح انداخت و او را موسوم به باغ اميد گردانيد اما هنوز نهال اميدش بارور نگشته بود كه از صدمهء صرصر حوادث سمت قاعا صفصفا پيدا كرده و در شهور سنهء خمس و عشرين و تسعمائه جمعى بر سر او ريخته بقتلش رسانيدند . بعضى مردم اين امر شنيع نسبت بنور بخشيه كردهاند و اللّه اعلم » « 2 » .
شرح واقعهيى كه سام ميرزا بدان اشاره كرده چنين است كه ميان اميدى و شاه قوام الدين نوادهء شاه قاسم بن سيد محمد نور بخش سابقهء كدورتى وجود داشته است . اين شاه قوام الدين در ولايت رى قدرتى بهم رسانيده بود و مريدان بسيار فراهم آورده و از راه رعونت مخالفان را مىآزرد و در اين ميان طمع در باغ اميد بست و بر سر همين دعوى ميان او و اميدى كار نقار بالا كشيد . سيد بعضى از مريدان را برانگيخت تا شبى بر سر اميدى ريختند و او را كشتند و اين واقعه بسال 925 هجرى اتفاق افتاد .
شاگرد معروف اميدى رازى موسوم به « فضل نامى » در ماده تاريخ شهادت استاد خود چنين سرود :
هامش
( 1 ) - دربارهء اين هر سه بزرگ رجوع كنيد بحاشيه ص 141 - 142 تذكرهء ميخانه از آقاى احمد گلچين معانى
( 2 ) - تحفهء سامى ، ص 101