بسم اللّه اى مسيح كه چندين تن عزيز * در شاهراه ميكده بسمل نهادهاند
درماندهء صلاح و فساديم ، الحذر * زين رسمها كه مردم عاقل نهادهاند
كمتر طريق دردكشى ترك سر بود * اين رسم را بشيوهء مشكل نهادهاند
از گوشههاى ميكده جويم صفاى وقت * كانجا هزار آينه در گل نهادهاند
غمگين مشو فغانى اگر بادهات نماند * صد جاى بيش بهر تو محفل نهادهاند
* *
گر بنگرى در آينه روى چو ماه خويش * آتش بخرمنم زنى از برق آه خويش
هر دم كه بى توام نفسى كاهدم ز عمر * دردا كه مردم از نفس عمر كاه خويش
دارم تب فراق و ندارم مجال آه * گريم هزار بار به حال تباه خويش
راه منست عاشقى و رسم بىخودى * ناصح تو و صلاح و من و رسم و راه خويش
قصد سياهرويى ما تا كى اى سپهر * ما خود رسيدهايم بروز سياه خويش
چشمش بغمزه تيغ بخونريز من كشد * يا رب تو آگهى كه ندانم گناه خويش
اى در پناه لطف تو چون سايه عالمى * آوردهام بسايهء لطفت پناه خويش
هست اين دل شكسته گياهى ز باغ تو * دامن بناز برمشكن از گياه خويش
اى پادشاه حسن فغانى گداى تست * دارد اميد مرحمت از پادشاه خويش
* *
ما بهر ساقيان دل فرزانه سوختيم * مجموعهء خيال بميخانه سوختيم
آبى بر آتش دل ما هيچكس نزد * چندانكه پيش محرم و بيگانه سوختيم
ما را كسى در انجمن خويش ره نداد * چون بىكسان بگوشهء ويرانه سوختيم
غمخوار گو مسوز سپند از براى ما * ما چون در آتش دل ديوانه سوختيم
هرگز نداد صحبت بيگانه پرتوى * پيش چراغ خويش چو پروانه سوختيم
جان در سر زبان شد و كوته نشد سخن * افسوس كاين چراغ بافسانه سوختيم
تا صحبت تو هست چه پرتو دهد دگر * حالا بيك كرشمهء مستانه سوختيم