و سادات ارادت مىورزيد ، و بهرحال معجونى بود شگفتانگيز از متناقضات ! هم دعوى عدالت داشت و هم تظاهر بديندارى مىكرد و هم مردم بىگناه را ، ببهانهء اينكه اميرى سركش يا عصيانگرى پرخاشجوى از ميانهء آنان برخاسته بود ، هفتاد هزار و صد هزار از دم تيغ مىگذرانيد ، و هم هر شهر را پرثروت مىيافت با بهانههايى كه مىجست بباد غارت مىداد . جهانگيرى بود چالاك و سفاكى بود بىباك كه نه سرداران و مردان مدبرى برگرد خود داشت و نه فرزندان لايقى از عقب ! فتوحاتش را ، اگر بدقت بنگريم ، خالى از نظم كامل و نقشهء مرتب مىيابيم ، با آنكه فرصت كافى براى تثبيت اوضاع ممالك مفتوح داشت ، چنين كارى را جز با رعب تيغ و هيمنهء كشتار بىدريغ انجام نداد ، و به همين جهات دولت مقتدر و ممالك پهناورش بعد از مرگ او درهم ريخت و چنان بىنظمى در آن حاصل شد كه حتى تدبيرها و جنگاوريهاى شاهرخ هم نتوانست نظام از دست رفتهء آن را چنان كه بايد بازگرداند و از تجزيهء حتمى آن ، جز در همان روزگار شاهرخ ، پيشگيرى نمايد .
وى چهار پسر داشت بنام غياث الدين جهانگير ، معز الدين عمر شيخ ، جلال الدين ميرانشاه و معين الدين شاهرخ .
نخستين يعنى غياث الدين جهانگير در اوايل قدرت پدر در سمرقند درگذشت و پسرش سلطان محمد هم پيش از مرگ تيمور ، بسال 805 ، بدرود حيات گفت ، و پسر ديگرش پيرمحمد سمت وليعهدىنيا يافت ، درحالىكه اين سمت حقا مىبايست بيكى از اعمامش تفويض گردد .
عمر شيخ كه حكمران فارس بود ، در يكى از سفرهاى خود ، نزديك بغداد ، بتيرغيب گرفتار شد و بسال 796 درگذشت ، و ازو پسرانى بنام پيرمحمد و ميرزا رستم و ميرزا اسكندر و احمد و بايقرا بازماندند . اما جلال الدين ميرانشاه كه در عهد پدر حكمرانى آذربايجان را يافته بود ، پيش از مرگ تيمور بر اثر فروافتادن از اسب پريشانفكر و مخبط گشت و با اين حال همچنان حكومتش ادامه يافت تا بسال 810 بدست قرايوسف تركمان بقتل رسيد . او هم پسرانى داشت مانند ابو بكر ، عمر ، خليل سلطان ، سيورغتمش .
شاهرخ كه از همه بهروزتر بود ، از ميان اين پسران كارآمدتر و مشهورتر است ،
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 5
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥