برپرد از جاى نه جنبيدنى * نيست درين هيچ پرانيدنى
همچو كلنگان به هوا سرفراز * پر چو حواصل ز دوسو كرده باز
مرغ كه آن از پر چوبين پرد * طرفه بود ليك نه چندين پرد
هر طرفش ره بشتاب دگر * هر قدمش سير بر آب دگر
از تگ طوفان شكنش در شتاب * معجز نوح آمده بر روى آب
گرچه ز دريا گذرد بيش و كم * آب نباشدش مگر تا شكم
ديده شب و روز بسى گرم و سرد * رفته بهر سو ز پى آبخورد
تخته پى حرف گرفته بكش * باد بر آب از هوسش حرف كش
پخته نشد پيش معلّم درست * طرفه كه صد تخته بيكبار شست
دست چو در آب فراز افگند * آب بدست آرد و باز افگند
همچو جوانمرد كش آيد بدست * سيم فراوان و نپايد بدست
لطمهزنان بر رخ دريا به زور * آب از آن لطمه بفرياد و شور
ديده دل و دست خداوند خويش * بر رخ دريا زده صد لطمه بيش
تا عمل بحر شدش مستقيم * آمده از عبرهء درياش سيم . . .
( قران السعدين )
گرامى گوهرى شد آدمىزاد * زهى گوهر كه نُه دريا ازو زاد
نه اين منظر ببازى بركشيدند * كه در وى هردو گيتى دركشيدند
هزار افسوس گر نقشى چنين خوب * بناخوبى شود در دهر منسوب
چو در هر نيك و بد نظّاره كردم * بگفتِ خوب ديدم قدر مردم
كسى كاو مىتواند لعل و دُر سُفت * چرا ريزد برون خرمهره در گفت
چو سوسن هست ز آزادى نشانش * ز بوى خوش سخن گويد زبانش
چو مشك و گل شو ار غمّاز باشى * كه با جانها ببو همراز باشى
نشايد شد پياز و سير برخوان * كه از غمّازى ايشان رَمَد جان