چراغ ملك را روغن ز مالست * بقاى مملكت بىزر محالست
گدا باشد ملك بىزر خدايى * نيايد از گدايان پادشايى
سپاه آراستن لشكركشان را * زر الفنجى است يكسر سركشان را
نه بىزر لشكرى گردد فراهم * نه بىلشكر زر آيد نيز باهم
بزرگان گر بسر افسر نهادند * اساس مملكت بر زر نهادند
و ليكن نى زر از بهر خزانه است * كه بهر نام و ننگ جاودانه است
ز بهر آنكه گر صلحست و گر جنگ * كفافى را ندارد بر حَشَم تنگ
چو مانَد لشكرى بىتوشه ناچار * بناكامى شود با دشمنى يار . . .
( شيرين و خسرو )
زهى سكّهء كيمياى سخن * كه يك جو درو نيست جاى سخن
گرامى كُنِ گوهر آدمى * گرامىترين گوهر مردمى
بهر خانه زو صلح و جنگى دگر * بهر دل شتاب و درنگى دگر
سخن گرنه جانست بنگر به هوش * چرا مردم مرده بايد خموش
اگر عمر جاويد خوانى هم اوست * وگر چشمهء زندگانى هم اوست
( آيينهء سكندرى )
بسى شب با مهى بودم كجا شد يارب آن شبها * كنون هم هست شب اما سيه از دود ياربها
خوش آن شبها كه با وى بودمى گه مست و گه سرخوش * جهان برمن شود تاريك چون ياد آرم آن شبها
همى كردم حديث ابرو و مژگان او هردم * چو طفلان سورهء نون و القلم « 1 » خوانان بمكتبها
هامش
( 1 ) - اشاره است به آيهء اول از سورهء القلم ( ن و القلم و ما يسطرون )