كسى كش خو بود پرده دريدن * زبان با سر بهم بايد بُريدن
ببايد سوختن ز آتش خسى را * كازو خارى خلد در دل كسى را
زبانى كاو كند آتشفشانى * زبانه گوى آن را يا زبانى
به گوش مهتران گفتار ناخوش * بود مانند دَم دادن در آتش
نكو گوييست بس شايسته كارى * چنين شو گر شوى گوينده بارى
لبى كاز انگبين باشد در او بهر * نه داناييست از وى ريختن زهر
بر آن بلبل بخندد غنچهء باغ * كه در بستان برآرد نالهء زاغ
( دولرانى خضر خان )
آنكو بهنر نشد طلبكار * چون بىهنران بود قفا خوار
اسپى كه نه خانه خانه گردد * مستوجب تازيانه گردد
آن خواجه كه كاهليست خويش * كاهلتر ازوست آرزويش
جان كَن كه غرض بچنگ يا بى * كان كَن كه گهر به سنگ يا بى
تا چَه نكنند كى دهد نم * تا ره نروند كى شود كم
ليكن مكن آن تفكّر خام * كاز نامهء بد بوى نكونام
بگشا طبقى به غير تاوان * نقل اندك و چاشنى فراوان
يك شيشه كه خوش فرو توان خورد * بهتر ز دو صد سبوى پر دُرد
بتوان خمى از شراب خوردن * نتوان دو شرابه آب خوردن
خواهى كه بِه از بهت گشايد * خُرسند مشو بهرچه آيد
ز انديشه دقيقه نغز خيزد * وز پختن آرد مغز خيزد
كانكن كه گرفت تيشه در چنگ * خشنود چگونه گردد از سنگ
هرگَه كه عَلَم شدى بكارى * در غايت آن بكوش بارى
از اندكِ خوب شو فسانه * نى از حشوات بىكرانه
( مجنون و ليلى )