اين مى صاف از قدح ديگرست * مستى او را فرح ديگرست
هست درين بزمگه دلفروز * نوبت هر اهل دلى پنج روز
دور قدح طى شد و ساقى نماند * در خم دوران مى باقى نماند
چون مى خسرو بتمامى رسيد * دور مى عشق به جامى رسيد
و نظير اين معانى را در اقوال محققّان و مصنّفان بعد از خسرو نيز بوفور مىتوان يافت .
از اشعار امير خسرو است :
صبحدمى رفت مسيحا بدشت * سبزهء صحرا بدمش زنده گشت
بىخردى در رخ آن گنج راز * كرد بدشنام زبان را دراز
هرچه كه گفت او سخن ناصواب * زين طرفش بود برحمت جواب
او بخصومت همه نفرين فزود * وين بلطافت همه تحسين نمود
گرچه زد او خنجر پهلوگراى * بود ز عيسى نفس جان فزاى
گفت رفيقى كه نگونيت چيست * پيش زبونگير زبونيت چيست
زو چو برويت ستم افزون بود * تو سخن از لطف كنى چون بود
گفت مسيح از دم روح اللّهى * كاى ز دمم جان تو بىآگهى
هركس از آن سكّه كه در كانِ اوست * آن بدر آرد كه بدكّان اوست
او خُم سركه است كجا مىدهد * و آنكه نباتست بَدَل كى دهد
من نشوم چون ز وى افروخته * او شود از من ادب آموخته
من كه زدَم مايه دِهِ جان شدم * اين صفتم داد خدا ز آن شدم
خلق نكو بادِ مسيحا بود * پاسخ بد مرگ مفاجا بود
خسرو اگر خوش دمى از همدمان * رو كه تويى عيسى آخر زمان
( مطلع الانوار )
هركه درو سيرت نيكو بود * آدمى از آدميان او بود
و آنكه مزاجش همه زورست و زور * دور ز ما آدميان است دور