سخن خويش را زادهء ارشاد معنوى ( نه ظاهرى ) آن استاد شمرده است :
بدين ابجد كه طفلان را كند شاد * مثالى بستم از تعليم استاد
گرش شيرين نخوانى بار بد هست * وگر جان نيست بارى كالبد هست
گشاد او پنج گنج از گنجهء خويش * بدان پنج آزمايم پنجهء خويش
كه تا گويد مرا عقل گرامى * زهى شايسته فرزند نظامى
( شيرين و خسرو )
و باز گفته است :
نور كه از خواجه نظامم رسيد * كار از آنرو بنظامم رسيد
گرچه بر او مهر سخن ختم بست * سكّهء من مهر زرش را شكست
خاتم او را چو گشادم نگين * داد نگينش به من انگشترين
( مطلع الانوار )
و در اين ابيات به پيروى قدم بقدم از استاد خويش نظامى اقرار كرده :
مىخواست بسى دل هوسباز * كاز سحر قديم نو كنم ساز
پىبر پى او چنان كه دانم * گفتم قدمى زدن توانم . . .
زنده است بمعنى اوستادم * ور نيست منش حيات دادم
احسنت زهى سخنور چست * كاز نكته دهان عالمى شست
مىداد چو نظمنامه را پيچ * باقى نگذاشت بهر ما هيچ
آن بحر كه بر لبش خسى نيست * محتاج ستايش كسى نيست
( مجنون و ليلى )
و نظاير اين موارد در پنج گنج او متعددست .
باتمام اين احوال بايد پذيرفت كه به يارى طبع روان و ذوق خداداد و حدّت ذهن امير خسرو و نيز بسبب اينكه او در محيط جديدى از ادب فارسى تربيت شده و لهجهيى نو و تركيباتى تازه و انديشههايى خاصّ نصيبش گرديده بود ، طبعا تازگيهاى بسيار در سخن وى