چون حسن كه شاه آن حَشَم بود * با تاج و سرير و با عَلَم بود
در گوش گرفت اين حكايت * گفتا كه بسوى آن ولايت
من خود بروم نخست تنها * و آن ناحيه را كنم تماشا
كز كشور مُستَنير باشد ؟ * جانپرور و دلپذير باشد ؟
بينم كه هواش سازگارست ؟ * آبش بمزاج خوشگوارست ؟
آنجاى دو هفته جاى گيرم * چون بَدْرِ دُجى سراى گيرم
پس در عقبم شما بتعجيل * بَيدا سپريد ميل در ميل
اندر طَلَبم عنان بتابيد * يكباره بدان طرف شتابيد
اين گفت و بعزم راه برخاست * صد غلغله ز آن سپاه برخاست
از عالم لامكان سفر كرد * بر جادهء شش جهت گذر كرد
بر مركب كبر يك سواره * مىراند چو شاه صد هزاره
از خِطّهء جان بيك دو منزل * آمد بسواد عرصهء گِل
بر عالمِ گِل چو ديدهور گشت * پيرامن آن ديار برگشت
شهرى چو بهشت دلگشا ديد * صحرا چو ارم طرب فزا ديد
رفت از در شهر بر تكاور * تا دامن بارگاه و منظر
چون پيش رواق منظر آمد * از پشت براق اندر آمد
بر قصر شهنشهى قدم زد * بر منظر خسروى علم زد
فى الحال بلاد هفت كشور * در زير نگين گرفت يكسر
چون عشق ز رفتنش خبر يافت * با غم بهم از قفاش بشتافت
سُكّان فلك بدين بهانه * گشتند هم از عقب روانه
چون اندُه و عشق هردو باهم * رفتند بدان ديار خرّم
ديدند ورا چو آفتابى * بنشسته چو مالك الرّقابى
بر تخت مربّع كيانى * با تاج و لواى خسروانى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1101
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٠١