عشق از سَرِ شوق خواست فى الحال * رفتن بَرِ شاه مشترى فال
چشمش بجمال شه برافتاد * وز دهشت آن ز پا درافتاد
دستش بگرفت حزن حالى * تا رست ز سطوت جلالى
آمد به خود و ز هر طرف ديد * پيرامن خويش صف بصف ديد
خيل ملك اندر آمده تنگ * ارواح رواق هفت اورنگ
فى الحال نهاد رخ برايشان * از هيبت حسن دل پريشان
ايشان كه ورا به راه ديدند * سرهنگِ جنابِ شاه ديدند
كردند امور خويش تسليم * يكباره به دو براى تعظيم
او را همه پادشاه خواندند * در موكب او به راه راندند
پس عشق بحُزن كرد اشارت * كآماده شو از پىِ وزارت
فرماى بدين سپاه يكسر * تا پيش جناب شاه سرور
بر خاك نهند چهره از دور * چون سايه به پيش چشمهء نور
كز ذره كسى نداشت اميد * نزديك شدن باوج خورشيد
تا كى خبر آورد بشيرى * نزدش ز مكان دلپذيرى
شايستهء بزم تاجداران * درخوردِ نشستِ شهرياران
*
چون رفت بفال سعد ميمون * تا زان شه خرّم همايون
از مملكت وجود آدم * بر عزم ديار ما تَقَدَّم
بود آن شه شهسوار دايم * بر مرصد انتظار قايم
از يوسف مصر چون در آفاق * آوازه فگند صنع خّلاق
و آنجا كه شنيد گفتوگويش * بشتافت سبك بجستوجويش
چون صورت دلرباى او ديد * با او بوصال در خراميد
بر اوج سرير ماه كنعان * بنشست چو آفتاب تابان