با او چو باتصال شد راست * سر تا قدمش ز خود بياراست
چون با مه مصر شد مقابل * خورشيدِ سپهرِ عالمِ دل
گشت آن مَهِ نو مَهِ دوهفته * و آن غنچهء تر چو گل شكفته
شده دايرهء جهان مه تام * تابنده چو آفتاب در بام
آن گنج روان پادشاهى * شد مظهر پرتو الهى
فرّ ملكى گرفت ذاتش * ميمون و بديع شد صفاتش
پس عشق بسوز باز برخاست * چون آتش و باد راه درخواست
در جستن شاه راستين باز * غم را بگرفت آستين باز
باز از پى شه بره روان شد * چون باد صبا سبك عنان شد
مىرفت چو برق آتشين پى * مىكرد ره مفارقت طى
تا ديد ز دور حسن را باز * در جلوهء دلبرى به صد ناز
مانند بديع پادشاهى * در صدر رفيع بارگاهى
تابنده چو ماه آسمانى * در قرطهء سبزِ پرنيانى
با ماه زمين محبّتانگيز * هريك ز دگر گرفتهآميز
فرقى نه ميان حسن يوسف * يك ذرّه ز غايت تألّف
از كبر و غرور كرده منظر * قصرى ز جلال حلقه بر در
پس عشق بحزن داد فرمان * كآن حلقه بمسكنت بجنبان
آمد ز جناب حسن آواز * كين كيست كه مىرسد ز ره باز
عشق از هوس مقال با او * بگشاد زبان حال با او
كآمد بدرت بسر دگر بار * اين بىدل خستهء جگرخوار
چون حسن شنيد اين حكايت * گفت از سر كبر بىرعايت
كز ياد تو خاطرم مبرّاست * ما را به تو اين زمان چه پرواست
رفت آنكه ببارگاه افلاك * بودى به تو جان من طربناك
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1103
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٠٣