بر وصل تو هيچ دست پيروز مباد * جز جان من از غم تو با سوز مباد
اكنون كه در انتظار روزم برسيد * من خود رفتم كسى بدين روز مباد
چون حزن از حسن جدا ماند عشق را گفت كه ما تا بوديم در خدمت حسن بوديم و خرقه از وى داريم و پير ما اوست ، اكنون كه ما را مهجور كردند تدبير آنست كه هريك از ما رو به طرفى نهيم ، و به حكم زيارت سفرى كنيم ، مدتى در لگدكوب دوران ثابت قدمى نمائيم و سر در گريبان تسليم كشيم و بر سجادهء ملمع قضا و قدر ركعتى چند بگزاريم ، باشد كه بسعى اين هفت پير گوشهنشين كه مربيان عالم كون و فسادند به خدمت شيخ بازرسيم . . . ]
اينك ابياتى از مونس العشّاق عماد الدين عربشاه يزدى كه نقل است از مطالب منقول در سطرهاى بالايين :
چون حكمت ايزدى چنان بود * كآن تير قضا كه در كمان بود
از شصت ازل شود روانه * بر سمت ابَد سوى نشانه
درياى قديم جوش گيرد * موج ابدى خروش گيرد
سازد بجواهرِ ملمَّع * نُه سقفِ زمرّدى مُرَصَّع
بندد بسُهَيل و ماه و پروين * نُه قُبّهء زرنگار آذين
تا صورتِ مرغزار گيرد * صحنش سر چشمه سار گيرد
هر شب شود اين خجسته منظر * چون هَيْكَلِ روميان مُصَوّر
از نظم جواهر بسايط * سازد تن و روح را وسايط
صُنعش كه كند بخُرده كارى * در جَوفِ شكوفه زرنگارى
از آب لطيف و جِرمِ اغبَر * سازد بت آفتاب پيكر
بر قطرهء آب سيم سيما * تصوير كند ترنج زيبا
از گل كند آتشين حصارى * وز گُل چو شكوفه تاجدارى
تا كِلّه كشيد روى خوبان * از كبر بر آفتاب تابان
كرده ز بتان ماه رخسار * عالم همه چون بهشت ابرار