نورى شد از آن لطيفه پيدا * صد لمعه ز پرتوش هويدا
لَبِّيك زنانِ نُه صَوامِع * گشتند پديد از آن لَوامِع
آن خندهء شهدِ شورانگيز * زد در دل عشق آتش تيز
ز آن خندهء شكرين بيكبار * شد عشق بجان و دل گرفتار
شورى ز نهاد او برآمد * آشفته دلش ز پا درآمد
چون شوق بديد و اضطرابش * در سينه فتاد سوز و تابش
زد دست و بدامنش درآويخت * وز ديده سرشك خون فروريخت
نُه چتر بنفش خسروانى * وين هفت درفش كاويانى
وين جِرم مسطّح مُدَوَّر * در حلقهء اين كبود چنبر
از كَتْمِ عَدَم بامر معبود * گشتند از آن علاقه موجود
از عالم جان برآمد آواز * كز چار طِباع مىدهد باز
دارندهء نُه سپهر اعظم * ترتيب خليفهء مكرّم
نقّاشِ قضا كشيد پرگار * بر تختهء خاك همچو طَيّار
نيرنگ بديع كرد ظاهر * بر صفحهء نظم آن جواهر
تدبير چهار طبع بيرنگ * دادند بدست هفت سرهنگ
جمشيد سرير سبز افلاك * مىگشت بگرد كعبهء خاك
اين زرده سوار آتشين سَيْر * مىتاخت بگرد اين كهن دَيْر
چون تافت بر او بفال ميمون * چل صبح مكرّم همايون
صورتگر جان بدست قدرت * پوشيد درو لباس فطرت
تا گشت طِباع در ملاقات * باهم بمزاج واحد الذّات
افتاد ازين قضيّه غلغل * اندر ملكوتِ عالمِ كُلّ
سُكّان حظيرهاى اخضر * ز آوازهء آن بديع پيكر
يكسر هوس نظاره كردند * با حُسن پس استخاره كردند
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1100
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١١٠٠