فرياد ز عاشقان برآيد * شور و شَغَب از جهان برآيد
آن فتنه شود به چشم سرمست * وين بسته بتار زلف چون شست
آن پاره كند ز غم گريبان * وين در فگند بپاى دامان
آن در دل شب نهان بزارد * وين وقت سحر فغان برآرد
تا گنج نهان شود هويدا * در هيكل و صورت هيولا
از درج كرم بصنع باهر * يك درّ لطيف كرد ظاهر
پس عقل نخست كرد نامش * بخشيد ز وصفْ مستدامش
از معرفت قديم سيراب * ز ادراك وجود خود جهانتاب
اين آب چو شد ز تاب روشن * و آن تاب ز عكس آب روشن
ز آن آتش عشق شد جهانسوز * زين گوهر حسن عالم افروز
ز آن گوهر حسن تازهتر شد * زين آتش مهر شعلهور شد
زين هردو لطيف چون خبر يافت * امكان وجود خويش دريافت
دانست كه حادثست ذاتش * قايم نبود به دو صفاتش
سر تا قدمش كه بُد نيازى * ز انديشه فتاد در گدازى
كآنرا كه به غير خود نيازست * گر بَدْرِ مُنير در گدازست
اندُه شد ازين گداز حاصل * در پهلوى عشق كرد منزل
چون اين سه برادر حقيقى * باهم بوثاق در رفيقى
خوردند زُلال زندگانى * از مشرب عذب كامرانى
مانند خضر شدند سيراب * از چشمهء زندگى بجُلّاب
چون حسن به حال خود نظر كرد * وز خود بجمال خود نظر كرد
خود را همه عزّت و بها ديد * مُستَغْرَقِ نور كبريا ديد
جانش ز نشاط شد طربناك * زد نوبت خرّمى بر افلاك
چون لمعهء برق در غمامى * كرد از سر ناز ابتسامى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1099
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٠٩٩