در هر مهى دو هفته كند كسبِ نور ماه * تا از كمالِ حسن تو يكشب نشان دهد
چون شمع روشنست كه پيش رخ تو صبح * پروانهوار هر نفس از شوق جان دهد
وز هستى ميان تو كس را وقوف نيست * ما را مگر كمر خبرى ز آن ميان دهد
دل را چو از دهان تو كامى نداد دست * شايد اگر لبت بپيامى زبان دهد
آرى بود ز جان گرامى عزيزتر * هر وعدهيى كه دلبر شيرين زبان دهد
خطت هزار نقش زند هرزمان بر آب * تا از بنفشه زيب گل ارغوان دهد
آرام دل ز سنبل عنبرشكن برد * تشويش جان ز نرگس نامهربان دهد
از بهر قتل عاشق شوريده چشم تو * هرگه بغمزه تير و بابرو كمان دهد
آب رخ تو رونق سرچشمهء حيات * چون خاك پاى خسرو عالى نشان دهد
داراى دهر خسرو غازى كه ضبط ملك * از راى پير و دولت بخت جوان دهد
* *
لعل لب نوشين تو آسايش جانست * سوداى سر زلف تو آشوب جهانست
دل در هوس زلف تو بىصبر و قرارست * جان در طلب وصل تو بىتاب و توانست
با باد صبا بوى تو يك روز درآميخت * ز آن روز تن باد صبا جمله روانست
زلف سيه و بار غم و لعل لب تو * سوداى سر و درد دل و راحت جانست
جز ديدن روى تو ندارد نگرانى * تا مردمك ديده برويت نگرانست
اى عمر عزيز از من دل سوخته مگذر * ز آنروى كه عمر من و حسنت گذرانست
بخشاى كه دور از رخ تو هر سحرى رُكن * چون صبح ز بهر رُخ تو جامهدرانست
* *
ارغوان از گل رخسار تو آبى دارد * سنبل از طرّهء طرّار تو تابى دارد
سرمپيچ از من سرگشته چو زلفت كه دلم * دايم از آتش سوداى تو تابى دارد
چشم مست تو كه آشفتگى كارم ازوست * چون من آشفته بهر گوشه خرابى دارد
دل محزون من خستهء بىصبر و قرار * از لب لعل تو اميد جوابى دارد