چارهيى كن كه ندامت نبرى اى عاقل * بادهيى خور كه پشيمان نشوى اى هشيار
ساقيا تا كى ازين غصه ، بده ساغر مى * مطربا تا كى ازين قِصّه ، درآ در گفتار
عاشق روى توام بيش چنانم مپسند * ساكن كوى توام بيش چنينم مگذار
گر گناهى بجز از عشق تو دارم اينك * مجلس عالى دستور و من و استغفار
داور دهر غياث دول و دين كه بدوست * هستى عنصر افلاك و بقاى ادوار
* *
اى به بند شكن زلف تو خورشيد اسير * طيره از آينهء عارض تو بَدْرِ مُنير
جعد مشكين ترا دست صبا نافه گشاى * لعل نوشين ترا تنگ شكر طعنهپذير
بر فلك ماه ز رخسار تو دارد تشويش * در چمن سرو ز بالاى تو دارد تشوير
لحظهيى بىرخ زيباى توام نيست قرار * نفسى از لب جانبخش توام نيست گزير
گر شكايت ز ميان تو كنم هيچ مگوى * ور حكايت ز دهان تو كنم خرده مگير
مىكند از هوست نرگس چشمم هرشب * بىتو بر كارگه خواب خيالت تحرير
حلقهء زلف تو مىديد دلم دوش بخواب * چيست اين خواب پريشانِ دلم را تعبير
دل زار من و مهر تو بهم ممزوجند * چون مزاجى كه مركّب بود از شكّر و شير
در خم زلف تو سرگشته دلم جاى گرفت * جز دلم در خم زلف تو مبادا جاگير
طاق ابروى تو پيوسته تمنّاى خرد * ديدن روى تو همواره تماشاى وزير
آصف عهد غياث دول و دين كه بود * در بَرِ حشمت او حشمت جمشيد حقير
* *
تا چشم بوستان بشكوفه منوّرست * صحن چمن ز روضهء فردوس خوشترست
از رنگ لاله عرصهء هامون مزيّنست * وز بوى گل دماغ زمانه معطّرست
باغ از نسيم طرّهء شمشاد جانفزاست * باد از هواى خاك چمن روح پرورست
جانرا ز لطفْ روى برخسارهء گلست * دل را بطبعْ ميل به شكل صنوبرست
اين را چه حالتست كه بادل مقابلست * و آن را چه صورتست كه با جان برابرست