در رَهِ عشق گرفتار چو رُكنيم ، بيار * سبك آن رطل پر از مى بگرفتاران ده
* *
كدام ديده كه در طلعت تو حيران نيست * كدام خانهء دل كز غم تو ويران نيست
كجاست در همه عالم دلى بما بنماى * كه پاى بستهء آن طرهء پريشان نيست
هزار بار مرا بيش كشت غمزهء تو * هنوز مىكشد و همچنان پشيمان نيست
رقيب گفت كه بگذر ز عشق او ، گفتم * مرا گزير ز جان باشد و ز جانان نيست
اگرچه پردهنشين گشتى اى پرى رخسار * خيال روى تو يكدم ز ديده پنهان نيست
ز درد عشق مكن ناله رُكنِ صاين باز * كه درد عشق ترا هيچگونه درمان نيست
* *
گرت ز جاه بود خوابگاه همچو بهشت * ورت ز فقر بود فرش خاك و بالين خشت
از آن منال كه آن را زمانه پاك گذاشت * بدان مناز كه آن را زمانه پاك بهشت
مسافران بقا را چو نيست روى مقام * دو روزه منزل و آرامگه چه خوب و چه زشت
* *
آن رفت كه در جوى طرب آبى بود * يا در سر زلف آرزو تابى بود
ايّام بهارِ عيش و دوران شباب * بگذشت چنان كه گوئيا خوابى بود
* *
ز آن پيش كه از سپهر فرسوده شويم * وندر سر فكرهاى بيهوده شويم
جام مى و زلف يار آريم به كف * تا از غم روزگار آسوده شويم