است كه پيش ازين نام بردهايم ، و هم بروش آن شاعران از استعمال كلمات عربى بسيار و گاه صعب در اشعار خود ابا ندارد . از اشعار اوست :
ساقيا يك نفسم بىمى و معشوق مدار * كه مرا بىمى و معشوق دمى نيست قرار
در دِه آن مايهء شادى ، ز خودم باز رهان * كه بجان آمدم از درد سر و رنج خمار
اى قرابه نفسى گردن انديشه بپيچ * وى صراحى قَدَرى خون دل از ديده ببار
اى دل ار كُشتهء عشقى تن خونين بنماى * وى تن ار خستهء شوقى دل پردرد بيار
شيوهء غنچه مكن روى مپيچ از غم دوست * عادت سرو مبين سر مكش از صحبت يار
كمتر از ياره نهاى ساعد معشوقى گير * كمتر از شانه نهاى زلف نگارى به كف آر
اى همهساله در آن مانده كه از دور فلك * باقى عمر تو آسان گذرد يا دشوار
گر شمار تو همه عمر چنين خواهد بود * چه خجالت كه به روى تو رسد روز شمار
طاير روضهء قدسى مپَر از حرص و هوس * جهد كن تا برهى از نفس پنج و چهار
مطلبِ دايرهء گنبد دوّار تويى * چند بيرون نهى از دايره پا چون پرگار
از پى آنكه شوى دستنشين چون خامه * چند بر خويش بپيچى ز غضب چون طومار
كار و بار تو اگر اندك و گر بسيارست * با تو اين اندك و بسيار نپايد بسيار
بنه از سر كُله كبر و ره طاعت گير * كآنچه پنداشتهاى نيست به غير از پندار
دست در دست قناعت نِه و اندوه مخور * پاى در دامن عزلت كش و انديشه مدار
ضابط مركز مقصود شوى همچو محيط * هيچ اگر بىسر و بىپاى شوى دايرهوار
هيچ شك نيست كه بر سطح محكّ تجريد * حاصل هردو جهان را نبود هيچ عيار
دوست مىخواهى ، از هركه بود ديده بدوز * يار مىجويى ، از هرچه بود دست بدار
همچو دف ساز كن از دست تهى نعرهء شوق * همچو نى راست كن از باد هوا نالهء زار
راه دولت سپر و ياد كن از الفت گل * نام محنت مبر و درگذر از وحشت خار
گرد حرص و حسد از صفحهء خاطر بستر * در صفا كوش كه بر آينه زشتست غبار
بىوفاييست فلك عشوهدِهِ عهدشكن * اژدهاييست جهان مردكشِ مردمخوار