مىكشيد از صومعه صوفى بدير * كس چه داند كو چه ترك و تاز كرد
نرگس مستش بجادويى و سحر * جعبهء تير بلا را باز كرد
هيچكس در كافرستان اين نكرد * كاز جفا آن ساحر غمّاز كرد
ليك لعل او وفادارى نمود * گوش جان عاشقان پر راز كرد
هركجا مستى خرابى بىدلى * ديد سرگردان عشق ، آواز كرد
چون دل صوفى درين جام اوفتاد * از كمند كفر و دين پرواز كرد
گه ز زلفش در پس ظلمت بماند * گه ز لعل و عارضش صد ناز كرد
عشق در جانش بسلطانى نشست * عقل عزم جانب درواز كرد
* *
آه كه آمد به سنگ بار دگر پاى دل * نيست مرا بيش ازين طاقت غوغاى دل
بود مرا پيش ازين تازه دلى وين زمان * تنگ شد از جور يار عرصهء صحراى دل
گرچه دل آواره شد نيست غمى چونكه هست * حلقهء زلفين او مسكن و مأواى دل
در سر بازار عشق دل شده رسوا و جان * مىكند از سركشى عزم تماشاى دل
جامهء صبرم قبا گشت و دريغا كه نيست * پيرهن وصل دوست هيچ به بالاى دل
بس كه بجان آمدست از غم هجران دلم * نيست عجب گر نماند در دل جان جاى دل
ز آن شده دل غرق خون تاكه بدست آورد * آن گهر شب چراغ از بن درياى دل
بىدل و جان ماندهايم در طلب جان جان * دير كه شد جان و دل در سر سوداى دل
نيست امين حاصلى زين دل پرشور و شر * خود بندانم كه چيست قصد و تمنّاى دل
* *
تا نقش عشق بر ورق جان نبشتهايم * در صحن سينه تخم بلاى تو كشتهايم
از خاكدان تن بگلستان جان پاك * بىزحمت وجود و عدم بازگشتهايم
ترياق نفى و شربت اثبات خوردهايم * وز دامگاه عالم و آدم گذشتهايم
نه نكتهيى ز وحدت و توحيد خواندهايم * نه كاربند كفر و نه در دين فرشتهايم