آن يار جفاكيش ستمگر كه شبدوش * از كينه به صلح آمد همدوش كجا شد
صوفى كه ز ترسا بچه ترك دل و دين كرد * سجّاده در انداخته از دوش كجا شد
آن عارف دلداده كه از صومعه بگريخت * بىصبر و قرار آمد و بيهوش كجا شد
چون خرقه و تسبيح بميخانه گرو كرد * اندر طلب جرعهء سرجوش كجا شد
دانم كه شد از حسرت نايافت سيهپوش * چون ماه ختن ديد در آغوش كجا شد
* *
از آن گرفتهام از دست جان خويش ملال * كه تشنه مىسپرم ره ميان آب زلال
چنان ازين غم و حسرت بماندهام حيران * كه نيستم سر طامات و آرزوى مقال
ز رمزهاى تصوّف ز نكتهء عرفان * دلم خراب درافتاده و زبان شده لال
نه حاصليست ازين غم كه دل شود خرسند * نه قوّتى كه كشم بار هجر او مه و سال
درين ميانهء غرقاب ماندهام مدهوش * نه در منازل قربت نه در مقام كمال
ز بس كه شيب و فراز فنا بپيمودم * دلم به زير لگدكوب عشق شد پامال
دلا همان به ازين پس كه در بلاى فراق * بسر برى چو نمىدارى احتمال وصال
خيال داشت دلم كاز كمند و چنبر عشق * خلاص يابد روزى ، زهى خيال محال
ز زهد و خرقهء سالوس دل ملال گرفت * كجاست خانهء ساقى و مطرب و قوّال
بنااميدى ازين در امين نخواهد شد * بزن بطبل اميد من اى حريف دوال
* *
من كيم در راه دين ديوانهيى * بىدلى افتاده در ويرانهيى
ناسزايى ناتوانى ناكسى * مفلسى نامحرمى بيگانهيى
در خرابى زادهيى مانده خراب * روز و شب اندر مصيبتخانهيى
بر لب آب زلال از تشنگى * جان بلب آورده بىجانانهيى
عشق گنجم در خرابى ره نمود * بو كه در چنگ آورم دُردانهيى
چون درين محنت ندارم توشهيى * ساختم ز اندوه و غم تَرنانهيى