دايم تماشاگاه دل زلف پريشانش ببين * خلوتسراى بىدلان چاه زنخدانش ببين
ميخانهء شوريدگان هم نرگس مستش نگر * كام و مراد عاشقان هم لعل خندانش ببين
آن زلف عنبرساى او و آن نرگس شهلاى او * و آن روى شهرآراى او مه در گريبانش ببين
چون خطّ مشكين ديدهاى بر آفتاب عارضش * دايم بنفشه و گل مبين ، زنجير و زندانش ببين
دل خستگان جور او جاندادگان هجر او * صد قرن اندر دور او ؛ با خاك يكسانش ببين
شوريدگان روى او بىپا و سر چون موى او * افتاده اندر كوى او سرمست و حيرانش ببين
زلفش به زير بند و چين دارد هزاران جور و كين * خون همه مردان دين در خاك ايوانش ببين
پيران غم اندوخته زين درد و زين غم سوخته * درس فراق آموخته در كوى هجرانش ببين
* *
جانرا ز شراب وصل جُلّابى بود * بر كام دلم شكّر و عُنّابى بود
دردا كه چو برق آمد و چون باد گذشت * ايام وصال گوئيا خوابى بود
* *
اسرار و مقام و حال نه كار منست * هجران و وصال هم نه بازار منست
من مونس و يار درد باشم كه هموست * كاندر شب و روز يار غمخوار منست
* *
آندم كه وجود باعدم يار نبود * افسانهء كفر و دين و زنّار نبود
درياى وصال موج مىزد شب و روز * از هجر و فراق نقش و آثار نبود
* *
تا سلسله ساختى از آن زلف نگون * وز خطّ غبار رنگ و نيرنگ و فسون
در پردهء عنبرين نهان شد خورشيد * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
* *
من خار غمت بمردم ديده كشم * جور و ستمت با دل غمديده كشم
و آنگه كه بميرم رقم بندگيت * بر ذرّهء استخوان پوسيده كشم