بشكستهايم شيشهء طامات و قيل و قال * فرش فنا و نطع بقا در نوَشتهايم
در درد اين حديث جهان تنگ شد بما * چون چشم سوزن و شده سرگُم چو رشتهايم
از شرح عشق زهرهء گفتن نداشتيم * بر لوح جان خويش غم دل نوشتهايم
* *
ذرّات كَون غرقهء درياى نور بين * وين نقشها طلسم و خيال و غرور بين
از ظلمت حُدوث به بام قِدَم برآى * طى كن بساط وحشت و نور حضور بين
بازآى از آب و گل بحرم گاه جان و دل * اسرار عشق بنگر و فردوس و حور بين
از هر فنا فنا شو و سرّ بقا بدان * بگشاى چشم جان و جهان پرسرور بين
راز عصاى موسى بشناس و دممزن * و آفاق سربسر همگى كوه طور بين
عشق مجاز پى كن و داناى عشق گرد * گُل در ميان آتش و آب از تنور بين
جان مخزن جواهر اسرار وحدتست * در جان تست ، جنّت و حور و قصور بين
عالم طفيل جان حريفان اين حديث * جانها فداى راه نوردان دوربين
* *
گر حلقهاى زلف او يكدم شدى مأواى من * شاهان روم و هند را رشك آمدى برجاى من
چون ره نبردم سوى او تا باز جويم روى او * لابد غبار كوى او شد عنبر ساراى من
دردا كه دل ديوانه شد وندر جهان افسانه شد * هرگز كجا آيد به هوش آخر دل شيداى من
بر زانوى اندوه و غم ز آن سر بحسرت مىنهم * تابوك كم گردد دمى اين شور و اين غوغاى من
شد درد او درمان دل و آزار او سامان دل * خالى مباد ايوان دل زين درد جانفرساى من
بىمذهبى بىملّتى كز عشق دارد محنتى * بايد كه آرد رحمتى براين تن تنهاى من
دارم تمنّى از صبا كآرد بآيين وفا * از گرد كويش سرمهيى در چشم خون پالاى من
در آرزوى ناوكى ز آن نرگس خونخوار او * آماج پيكان بلا گشتست سرتاپاى من
آوارهء وادىّ غم يعنى دلم باز آمدى * گر يك شكر ز آن نوش لب گشتى شبى يغماى من